دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2935 گر چه به زیر دلقی شاهی و کیقبادی Aور چه ز چشم دوری در جان و سینه یادی

گر چه به نقش پستی بر آسمان شدستی Aقندیل آسمانی نه چرخ را عمادی
بستی تو هست ما را بر نیستی مطلق -بستی مراد ما را بر شرط بی مرادی
تا هیچ سست پایی در کوی تو نیایدAپیش تو شیر آید شیری و شیرزادی
سر را نهد به بیرون بی سر بر تو آیدAتا بشنود ز گردون بی گوش یا عبادی
یک ماهه راه را تو بگذر برو به روزی Aزیرا که چون سلیمان بر بارگیر بادی
دینار و زر چه باشد انبار جان بیاورAجان ده درم رها کن گر عاشق جوادی
حاجت نیاید ای جان در راه تو قلاوزAچون نور و ماهتاب است این مهتدی و هادی
مه نور و تاب خود را از جا به جا کشاندAچون اشتر عرب را از جا به جای حادی
از صد هزار توبه بشناخت جان مجنون Aچون بوی گور لیلی برداشت در منادی
چون مه پی فزایش غمگین مشو ز کاهش Aزیرا ز بعد کاهش چون مه در ازدیادی
هر لحظه دسته دسته ریحان به پیشت آیدAرسته ز دست رنجت وز خوب اعتقادی
تشنیع بر سلیمان آری که گم شدم من Aگم شو چو هدهد ار تو دربند افتقادی
یا صاحبی هذا دیباجه الرشادAالصبح قد تجلی حولوا عن الرقاد
الشمس قد تلالا من غیر احتجاب Aو النصر قد توالی من غیر اجتهاد
الروح فی المطار و الکاس فی الدوارAو الهم فی الفرار و السکر فی امتداد

2936 ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی Aچیزی بیار مانی از یار ما چه دیدی

خندان و تازه رویی سرسبز و مشک بویی Aهمرنگ یار مایی یا رنگ از او خریدی
ای فضل خوش چو جانی وز دیده ها نهانی Aاندر اثر پدیدی در ذات ناپدیدی
ای گل چرا نخندی کز هجر بازرستی Aای ابر چون نگریی کز یار خود بریدی
ای گل چمن بیارا می خند آشکاراAزیرا سه ماه پنهان در خار می دویدی
ای باغ خوش بپرور این نورسیدگان راAکاحوال آمدنشان از رعد می شنیدی
ای باد شاخه ها را در رقص اندرآور -بر یاد آن که روزی بر وصل می وزیدی
بنگر بدین درختان چون جمع نیکبختان Aشادند ای بنفشه از غم چرا خمیدی
سوسن به غنچه گوید هر چند بسته چشمی Aچشمت گشاده گردد کز بخت در مزیدی

2937 از بهر مرغ خانه چون خانه ای بسازی Aاشتر در او نگنجد با آن همه درازی

آن مرغ خانه عقل است و آن خانه این تن توAاشتر جمال عشق است با قد و سرفرازی
رطل گران شه را این مرغ برنتابدAبویی کز او بیابی صد مغز را ببازی
از ما مجوی جانا اسرار این حقیقت Aزیرا که غرق غرقم از نکته مجازی
من هیکلی بدیدم اسرار عشق در وی Aکردم حمایل آن را از روی لاغ و بازی
تا شد گرانترک شد آن هیکل خدایی Aتا برنتابد آن را پشت هزار تازی
شد پرده ام دریده تا پرده ها بسوزم Aاز آتشی که خیزد در پرده حجازی
چون عشق او بغرد وین پرده ها بدردAبا شمس حق تبریز در وقت عشقبازی