دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2933 ای آنک امام عشقی تکبیر کن که مستی Aدو دست را برافشان بیزار شو ز هستی

موقوف وقت بودی تعجیل می نمودی Aوقت نماز آمد برجه چرا نشستی
بر بوی قبله حق صد قبله می تراشی Aبر بوی عشق آن بت صد بت همی پرستی
بالاترک پر ای جان ای جان بنده فرمان Aکه مه بود به بالا سایه بود به پستی
همچون گدای هر در بر هر دری مزن سرAحلقه در فلک زن زیرا درازدستی
سغراق آسمانت چون کرد آن چنانت Aبیگانه شو ز عالم کز خویش هم برستی
می گویمت که چونی هرگز کسی بگویدAبا جان بی چگونه چونی چگونه استی
امشب خراب و مستی فردا شود ببینی Aچه خیک ها دریدی چه شیشه ها شکستی
هر شیشه که شکستم بر تو توکلستم Aکه صد هزار گونه اشکسته را تو بستی
ای نقش بند پنهان کاندر درونه ای جان Aداری هزار صورت جز ماه و جز مهستی
صد حلق را گشودی گر حلقه ای ربودی Aصد جان و دل بدادی گر سینه ای بخستی
دیوانه گشته ام من هر چه از جنون بگویم Aزودتر بلی بلی گو گر محرم الستی

2934 گفتی شکار گیرم رفتی شکار گشتی Aگفتی قرار یابم خود بی قرار گشتی

خضرت چرا نخوانم ک آب حیات خوردی Aپیشت چرا نمیرم چون یار یار گشتی
گردت چرا نگردم چون خانه خدایی Aپایت چرا نبوسم چون پایدار گشتی
جامت چرا ننوشم چون ساقی وجودی Aنقلت چرا نچینیم چون قندبار گشتی
فاروق چون نباشی چون از فراق رستی Aصدیق چون نباشی چون یار غار گشتی
اکنون تو شهریاری کو را غلام گشتی Aاکنون شگرف و زفتی کز غم نزار گشتی
هم گلشنش بدیدی صد گونه گل بچیدی Aهم سنبلش بسودی هم لاله زار گشتی
ای چشمش الله الله خود خفته می زدی ره Aاکنون نعوذبالله چون پرخمار گشتی
آنگه فقیر بودی بس خرقه ها ربودی Aپس وای بر فقیران چون ذوالفقار گشتی
هین بیخ مرگ برکن زیرا که نفخ صوری Aگردن بزن خزان را چون نوبهار گشتی
از رستخیز ایمن چون رستخیز نقدی Aهم از حساب رستی چون بی شمار گشتی
از نان شدی تو فارغ چون ماهیان دریاAوز آب فارغی هم چون سوسمار گشتی
ای جان چون فرشته از نور حق سرشته Aهم ز اختیار رسته نک اختیار گشتی
از کام نفس حسی روزی دو سه بریدی Aهم دوست کامی اکنون هم کامیار گشتی
غم را شکار بودی بی کردگار بودی Aچون کردگار گشتی باکردگار گشتی
گر خون خلق ریزی ور با فلک ستیزی Aعذرت عذار خواهد چون گلعذار گشتی
نازت رسد ازیرا زیبا و نازنینی Aکبرت رسدهمی زان چون از کبار گشتی
باش از در معانی در حلقه خموشان Aدر گوش ها اگر چه چون گوشوار گشتی

2935 گر چه به زیر دلقی شاهی و کیقبادی Aور چه ز چشم دوری در جان و سینه یادی

گر چه به نقش پستی بر آسمان شدستی Aقندیل آسمانی نه چرخ را عمادی
بستی تو هست ما را بر نیستی مطلق -بستی مراد ما را بر شرط بی مرادی
تا هیچ سست پایی در کوی تو نیایدAپیش تو شیر آید شیری و شیرزادی
سر را نهد به بیرون بی سر بر تو آیدAتا بشنود ز گردون بی گوش یا عبادی
یک ماهه راه را تو بگذر برو به روزی Aزیرا که چون سلیمان بر بارگیر بادی
دینار و زر چه باشد انبار جان بیاورAجان ده درم رها کن گر عاشق جوادی
حاجت نیاید ای جان در راه تو قلاوزAچون نور و ماهتاب است این مهتدی و هادی
مه نور و تاب خود را از جا به جا کشاندAچون اشتر عرب را از جا به جای حادی
از صد هزار توبه بشناخت جان مجنون Aچون بوی گور لیلی برداشت در منادی
چون مه پی فزایش غمگین مشو ز کاهش Aزیرا ز بعد کاهش چون مه در ازدیادی
هر لحظه دسته دسته ریحان به پیشت آیدAرسته ز دست رنجت وز خوب اعتقادی
تشنیع بر سلیمان آری که گم شدم من Aگم شو چو هدهد ار تو دربند افتقادی
یا صاحبی هذا دیباجه الرشادAالصبح قد تجلی حولوا عن الرقاد
الشمس قد تلالا من غیر احتجاب Aو النصر قد توالی من غیر اجتهاد
الروح فی المطار و الکاس فی الدوارAو الهم فی الفرار و السکر فی امتداد