دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2932 چه باشد ای برادر یک شب اگر نخسپی Aچون شمع زنده باشی همچون شرر نخسپی

درهای آسمان را شب سخت می گشایدAنیک اختریت باشد گر چون قمر نخسپی
گر مرد آسمانی مشتاق آن جهانی Aزیر فلک نمانی جز بر زبر نخسپی
چون لشکر حبش شب بر روم حمله آردAباید که همچو قیصر در کر و فر نخسپی
عیسی روزگاری سیاح باش در شب Aدر آب و در گل ای جان تا همچو خر نخسپی
شب رو که راه ها را در شب توان بریدن Aگر شهر یار خواهی اندر سفر نخسپی
در سایه خدایی خسپند نیکبختان Aزنهار ای برادر جای دگر نخسپی
چون از پدر جدا شد یوسف نه مبتلا شدAتو یوسفی هلا تا جز با پدر نخسپی
زیرا برادرانت دارند قصد جانت Aهان تا میان ایشان جز با حذر نخسپی
تبریز شمس دین را جز ره روی نیابدAگر تو ز ره روانی بر ره گذر نخسپی

2933 ای آنک امام عشقی تکبیر کن که مستی Aدو دست را برافشان بیزار شو ز هستی

موقوف وقت بودی تعجیل می نمودی Aوقت نماز آمد برجه چرا نشستی
بر بوی قبله حق صد قبله می تراشی Aبر بوی عشق آن بت صد بت همی پرستی
بالاترک پر ای جان ای جان بنده فرمان Aکه مه بود به بالا سایه بود به پستی
همچون گدای هر در بر هر دری مزن سرAحلقه در فلک زن زیرا درازدستی
سغراق آسمانت چون کرد آن چنانت Aبیگانه شو ز عالم کز خویش هم برستی
می گویمت که چونی هرگز کسی بگویدAبا جان بی چگونه چونی چگونه استی
امشب خراب و مستی فردا شود ببینی Aچه خیک ها دریدی چه شیشه ها شکستی
هر شیشه که شکستم بر تو توکلستم Aکه صد هزار گونه اشکسته را تو بستی
ای نقش بند پنهان کاندر درونه ای جان Aداری هزار صورت جز ماه و جز مهستی
صد حلق را گشودی گر حلقه ای ربودی Aصد جان و دل بدادی گر سینه ای بخستی
دیوانه گشته ام من هر چه از جنون بگویم Aزودتر بلی بلی گو گر محرم الستی

2934 گفتی شکار گیرم رفتی شکار گشتی Aگفتی قرار یابم خود بی قرار گشتی

خضرت چرا نخوانم ک آب حیات خوردی Aپیشت چرا نمیرم چون یار یار گشتی
گردت چرا نگردم چون خانه خدایی Aپایت چرا نبوسم چون پایدار گشتی
جامت چرا ننوشم چون ساقی وجودی Aنقلت چرا نچینیم چون قندبار گشتی
فاروق چون نباشی چون از فراق رستی Aصدیق چون نباشی چون یار غار گشتی
اکنون تو شهریاری کو را غلام گشتی Aاکنون شگرف و زفتی کز غم نزار گشتی
هم گلشنش بدیدی صد گونه گل بچیدی Aهم سنبلش بسودی هم لاله زار گشتی
ای چشمش الله الله خود خفته می زدی ره Aاکنون نعوذبالله چون پرخمار گشتی
آنگه فقیر بودی بس خرقه ها ربودی Aپس وای بر فقیران چون ذوالفقار گشتی
هین بیخ مرگ برکن زیرا که نفخ صوری Aگردن بزن خزان را چون نوبهار گشتی
از رستخیز ایمن چون رستخیز نقدی Aهم از حساب رستی چون بی شمار گشتی
از نان شدی تو فارغ چون ماهیان دریاAوز آب فارغی هم چون سوسمار گشتی
ای جان چون فرشته از نور حق سرشته Aهم ز اختیار رسته نک اختیار گشتی
از کام نفس حسی روزی دو سه بریدی Aهم دوست کامی اکنون هم کامیار گشتی
غم را شکار بودی بی کردگار بودی Aچون کردگار گشتی باکردگار گشتی
گر خون خلق ریزی ور با فلک ستیزی Aعذرت عذار خواهد چون گلعذار گشتی
نازت رسد ازیرا زیبا و نازنینی Aکبرت رسدهمی زان چون از کبار گشتی
باش از در معانی در حلقه خموشان Aدر گوش ها اگر چه چون گوشوار گشتی