دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2931 از دلبر نهانی گر بوی جان بیابی Aدر صد جهان نگنجی گر یک نشان بیابی

چون مهر جان پذیری بی لشکری امیری Aهم ملک غیب گیری هم غیب دان بیابی
گنجی که تو شنیدی سودای آن گزیدی Aگر در زمین ندیدی در آسمان بیابی
در عشق اگر امینی ای بس بتان چینی Aهم رایگان ببینی هم رایگان بیابی
در آینه مبارک آن صاف صاف بی شک Aنقش بهشت یک یک هم در جهان بیابی
چون تیر عشق خستت معشوق کرد مستت Aگر جان بشد ز دستت صد همچنان بیابی
قفل طلسم مشکل سهلت شود به حاصل Aگر از وساوس دل یک دم امان بیابی
درهم شکن بتان را از بهر شاه جان راAتا نقش بند آن را اندر عیان بیابی
تبریز در محقق از شمس ملت و حق Aدر رمزهای مطلق صد ترجمان بیابی

2932 چه باشد ای برادر یک شب اگر نخسپی Aچون شمع زنده باشی همچون شرر نخسپی

درهای آسمان را شب سخت می گشایدAنیک اختریت باشد گر چون قمر نخسپی
گر مرد آسمانی مشتاق آن جهانی Aزیر فلک نمانی جز بر زبر نخسپی
چون لشکر حبش شب بر روم حمله آردAباید که همچو قیصر در کر و فر نخسپی
عیسی روزگاری سیاح باش در شب Aدر آب و در گل ای جان تا همچو خر نخسپی
شب رو که راه ها را در شب توان بریدن Aگر شهر یار خواهی اندر سفر نخسپی
در سایه خدایی خسپند نیکبختان Aزنهار ای برادر جای دگر نخسپی
چون از پدر جدا شد یوسف نه مبتلا شدAتو یوسفی هلا تا جز با پدر نخسپی
زیرا برادرانت دارند قصد جانت Aهان تا میان ایشان جز با حذر نخسپی
تبریز شمس دین را جز ره روی نیابدAگر تو ز ره روانی بر ره گذر نخسپی

2933 ای آنک امام عشقی تکبیر کن که مستی Aدو دست را برافشان بیزار شو ز هستی

موقوف وقت بودی تعجیل می نمودی Aوقت نماز آمد برجه چرا نشستی
بر بوی قبله حق صد قبله می تراشی Aبر بوی عشق آن بت صد بت همی پرستی
بالاترک پر ای جان ای جان بنده فرمان Aکه مه بود به بالا سایه بود به پستی
همچون گدای هر در بر هر دری مزن سرAحلقه در فلک زن زیرا درازدستی
سغراق آسمانت چون کرد آن چنانت Aبیگانه شو ز عالم کز خویش هم برستی
می گویمت که چونی هرگز کسی بگویدAبا جان بی چگونه چونی چگونه استی
امشب خراب و مستی فردا شود ببینی Aچه خیک ها دریدی چه شیشه ها شکستی
هر شیشه که شکستم بر تو توکلستم Aکه صد هزار گونه اشکسته را تو بستی
ای نقش بند پنهان کاندر درونه ای جان Aداری هزار صورت جز ماه و جز مهستی
صد حلق را گشودی گر حلقه ای ربودی Aصد جان و دل بدادی گر سینه ای بخستی
دیوانه گشته ام من هر چه از جنون بگویم Aزودتر بلی بلی گو گر محرم الستی