دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2927 ز کجا آمده ای می دانی Aز میان حرم سبحانی

یاد کن هیچ به یادت آیدAآن مقامات خوش روحانی
پس فراموش شدستت آن هاAلاجرم خیره و سرگردانی
جان فروشی به یکی مشتی خاک Aاین چه بیع است بدین ارزانی
بازده خاک و بدان قیمت خودAنی غلامی ملکی سلطانی
جهت تو ز فلک آمده اندAخوبرویان خوش پنهانی

2928 آنچ در سینه نهان می داری Aدرنیابند چه می پنداری

خفته پنداشته ای دل ها راAکه خدایت دهدا بیداری
هر درخت آنچ که دارد در دل Aآن بدیده ست گلی یا خاری
ای چو خفاش نهان گشته ز روزAتا ندانند که تو بیماری
به خدا از همگان فاشتری Aگر چه در پیشگه اسراری
پیش خورشید همان خفاشی Aگر چه ز اندیشه چو بوتیماری
چنگ اگر چه که ننالد دانندAکو چه شکل است به وقت زاری
ور بنالد ز غمی هم دانندAکو ندارد صفت هشیاری

2929 ای خیالی که به دل می گذری Aنی خیالی نی پری نی بشری

اثر پای تو را می جویم Aنه زمین و نه فلک می سپری
گر ز تو باخبران بی خبرندAنه تو از بی خبران باخبری
مونس و یار دلی یا تو دلی Aتو مقیم نظری یا نظری
ایها الخاطر فی مکرمه Aقف زمانا بخداء البصر
لا تعجل به مرور و نوی Aبدل اللیل بضو السحر
حسن تدبیرک قد صاغ لناAالهیولی به حسان الصور
گر صور جان و هیولی خرد است Aعشق تو دیگر و تو خود دگری
این هیولی پدر صورت هاست Aای تو کرده پدران را پدری
نی هیولای همه آبی بودAچه کند آب چو آبش ببری
گر هیولا و صور جان افزاست Aدگرم عشوه مده تو دگری
از هیولا است صور ریگ روان Aریگ را هرزه چرا می شمری