دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2924 آه از عشق جمال حوریی Aکو گرفت از عاشقانش دوریی

زندگی نو به نو از کشتنش Aصحت تازه شد از رنجوریی
گر گهر داری ببین حال مراAدر تک دریا ز دریا دوریی
گفتم ای عقلم کجایی عقل گفت Aچون شدم می چون کنم انگوریی
جان بسوز و سرمه کن خاکسترش Aتا نماند در دو عالم کوریی
تا کند جان های بی جان در سماع Aگرد آن شهد ازل زنبوریی
تا کند آن شمس تبریزی به حق Aجمله ویران هات را معموریی

2925 ای دلی کز گلشکر پرورده ای Aای دلی کز شیر شیران خورده ای

وی دلی کز عقل اول زاده ای Aحاتم از دست سلیمان برده ای
طاقت عشقت ندارد هیچ جان Aاین چه جان است این چه جان آورده ای
آفتابی ک آفتاب از عکس او است Aزیر دامن طرفه پنهان کرده ای
هم چراغ صد هزاران ظلمتی Aهم مسیح صد هزاران مرده ای
این شرابی را که ساقی گشته ای Aاز کدام انگورها افشرده ای
هم زمستان جهان را میوه ای Aدستگیر صد هزار افسرده ای
کار زرکوبان چو زر کردی چو زرAشه صلاح الدین که تو صدمرده ای

2926 گر در آب و گر در آتش می روی Aآن نمی دانم برو خوش می روی

در رخت پیداست والله رنگ اوAرو که سوی یار مه وش می روی
نقش ها را پشت و پایی می زنی Aسوی نقش نامنقش می روی
ذوق جان ها می زند بر جان توAمست و دست انداز و سرکش می روی
در پی تو می دود اقبال روAگر به عرش و گر به مفرش می روی
آنک در سر داری از سودای یارAچه عجب گر تو مشوش می روی
شه صلاح الدین برآ زین شش جهت Aگر چه ظاهر اندر این شش می روی