دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2922 هم تو شمعی هم تو شاهد هم تو می Aهم بهاری در میان ماه دی

هر طرف از عشق تو پر سوخته Aآفتاب و صد هزاران همچو دی
چون همیشه آتشت در نی فتدAرفت شکر زین هوس در جان نی
سر بریدی صد هزاران را به عشق Aزهره نی جان را که گوید های و هی
عاشقان سازیده اند از چشم بدAخانه ها زیر زمین چون شهر ری
نیست از دانش بتر اشکنجه ای Aوای آنک ماند اندر نیک و بی
آن زنان مصر اندر بیخودی Aزخم ها خورده نکرده وای وی
در شب معراج شاه از بیخودی Aصد هزاران ساله ره را کرده طی
برشکن از باده های بیخودان Aتخته بندی ز استخوان و عرق و پی
شمس تبریزی تو ما را محو کن Aز آنک تو چون آفتابی ما چو فی

2923 باد بین اندر سرم از باده ای Aنوش کردم از کف شه زاده ای

جان چو اندر باده او غوطه خوردAبر سر آمد تابناکی ساده ای
چشم جان می دید نقشی بوالعجب Aهر طرف زیبا نگاری شاده ای
هر دو گامی مست عشقی خفته ای Aبر سر او ساقی استاده ای
زان هوس شد پای دل ها بسته ای Aزان طرب شد پر جان بگشاده ای
نوش نوش مستیان بر عرش رفت Aتا گرو شد زهد را سجاده ای
شمس تبریزی سر این دولت است Aدر نهان او دولتی آماده ای

2924 آه از عشق جمال حوریی Aکو گرفت از عاشقانش دوریی

زندگی نو به نو از کشتنش Aصحت تازه شد از رنجوریی
گر گهر داری ببین حال مراAدر تک دریا ز دریا دوریی
گفتم ای عقلم کجایی عقل گفت Aچون شدم می چون کنم انگوریی
جان بسوز و سرمه کن خاکسترش Aتا نماند در دو عالم کوریی
تا کند جان های بی جان در سماع Aگرد آن شهد ازل زنبوریی
تا کند آن شمس تبریزی به حق Aجمله ویران هات را معموریی