دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2917 هیچ خمری بی خماری دیده ای Aهیچ گل بی زخم خاری دیده ای

در گلستان جهان آب و گل Aبی خزانی نوبهاری دیده ای
چونک غم پیش آیدت در حق گریزAهیچ چون حق غمگساری دیده ای
کار حق کن بار حق کش جز ز حق Aهیچ کس را کار و باری دیده ای
هیچ دل را بی صقال لطف اوAدر تجلی بی غباری دیده ای
بی جمال خوب دلدار قدیم Aجز خیالی دل فشاری دیده ای
از نشاط صرف ناآمیخته Aشرح ده ای دل تو باری دیده ای
در جهان صاف بی درد و دغل Aبی خطر ایمن مطاری دیده ای
چون سگ کهف آی در غار وفاAای شکاری چون شکاری دیده ای
لب ببند و چشم عبرت برگشاAچونک دیده اعتباری دیده ای
شمس تبریزی بگیرد دست توAگر ز چشم بد عثاری دیده ای

2918 می زنم حلقه در هر خانه ای Aهست در کوی شما دیوانه ای

مرغ جان دیوانه آن دام شدAدام عشق دلبری دردانه ای
عقل ها نعره زنان ک آخر کجاست Aدر جنون دریادلی مردانه ای
ای خدا مجنون آن لیلی کجاست Aتا به گوشش دردمیم افسانه ای
ز آنک گوش عقل نامحرم بودAاز فسون عاشقان بیگانه ای
سلسله زلفی که جان مجنون او است Aمیل دارد با شکسته شانه ای
شهر ما پرفتنه و پرشور شدAالغیاث از فتنه فتانه ای
زوتر ای قفال مفتاحی بسازAکز فرج باشد ورا دندانه ای
هین خمش کن کژ مرو فرزین نه ای Aکی چو فرزین کژ رود فرزانه ای

2919 گر سران را بی سری درواستی Aسرنگونان را سری درواستی

از برای شرح آتش های غم Aیا زبانی یا دلی برجاستی
یا شعاعی زان رخ مهتاب اوAدر شب تاریک غم با ماستی
یا کسی دیگر برای همدمی Aهم از آن رو بی سر و بی پاستی
گر اثر بودی از آن مه بر زمین Aناله ها از آسمان برخاستی
ور نه دست غیر تستی بر دهان Aراست و چپ بی این دهان غوغاستی
گر از آن در پرتوی بر دل زدی Aیا به دریا یا خود او دریاستی
ور نه غیرت خاک زد در چشم دل Aچشمه چشمه سوی دریاهاستی
نیست پروای دو عالم عشق راAور نه ز الا هر دو عالم لاستی
عشق را خود خاک باشی آرزو است Aور نه عاشق بر سر جوزاستی
تا چو برف این هر دو عالم در گدازAز آتش عشق جحیم آساستی
اژدهای عشق خوردی جمله راAگر عصا در پنجه موساستی
لقمه ای کردی دو عالم را چنانک Aپیش جوع کلب نان یکتاستی
پیش شمس الدین تبریز آمدی Aتا تجلی هاش مستوفاستی