دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2916 مرحبا ای پرده تو آن پرده ای Aکز جهان جان نشان آورده ای

برگذر از گوش و بر جان ها بزن Aز آنک جان این جهان مرده ای
درربا جان را و بر بالا بروAاندر آن عالم که دل را برده ای
ماه خندانت گواهی می دهدAکان شراب آسمانی خورده ای
جان شیرینت نشانی می دهدAکز الست اندر عسل پرورده ای
سبزه ها از خاک بررستن گرفت Aتا نماید کشت ها که کرده ای

2917 هیچ خمری بی خماری دیده ای Aهیچ گل بی زخم خاری دیده ای

در گلستان جهان آب و گل Aبی خزانی نوبهاری دیده ای
چونک غم پیش آیدت در حق گریزAهیچ چون حق غمگساری دیده ای
کار حق کن بار حق کش جز ز حق Aهیچ کس را کار و باری دیده ای
هیچ دل را بی صقال لطف اوAدر تجلی بی غباری دیده ای
بی جمال خوب دلدار قدیم Aجز خیالی دل فشاری دیده ای
از نشاط صرف ناآمیخته Aشرح ده ای دل تو باری دیده ای
در جهان صاف بی درد و دغل Aبی خطر ایمن مطاری دیده ای
چون سگ کهف آی در غار وفاAای شکاری چون شکاری دیده ای
لب ببند و چشم عبرت برگشاAچونک دیده اعتباری دیده ای
شمس تبریزی بگیرد دست توAگر ز چشم بد عثاری دیده ای

2918 می زنم حلقه در هر خانه ای Aهست در کوی شما دیوانه ای

مرغ جان دیوانه آن دام شدAدام عشق دلبری دردانه ای
عقل ها نعره زنان ک آخر کجاست Aدر جنون دریادلی مردانه ای
ای خدا مجنون آن لیلی کجاست Aتا به گوشش دردمیم افسانه ای
ز آنک گوش عقل نامحرم بودAاز فسون عاشقان بیگانه ای
سلسله زلفی که جان مجنون او است Aمیل دارد با شکسته شانه ای
شهر ما پرفتنه و پرشور شدAالغیاث از فتنه فتانه ای
زوتر ای قفال مفتاحی بسازAکز فرج باشد ورا دندانه ای
هین خمش کن کژ مرو فرزین نه ای Aکی چو فرزین کژ رود فرزانه ای