دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2912 با من ای عشق امتحان ها می کنی Aواقفی بر عجزم اما می کنی

ترجمان سر دشمن می شوی Aظن کژ را در دلش جا می کنی
هم تو اندر بیشه آتش می زنی Aهم شکایت را تو پیدا می کنی
تا گمان آید که بر تو ظلم رفت Aچون ضعیفان شور و شکوی می کنی
آفتابی ظلم بر تو کی کندAهر چه می خواهی ز بالامی کنی
می کنی ما را حسود همدگرAجنگ ما را خوش تماشا می کنی
عارفان را نقد شربت می دهی Aزاهدان را مست فردا می کنی
مرغ مرگ اندیش را غم می دهی Aبلبلان را مست و گویا می کنی
زاغ را مشتاق سرگین می کنی Aطوطی خود را شکرخا می کنی
آن یکی را می کشی در کان و کوه Aوین دگر را رو به دریا می کنی
از ره محنت به دولت می کشی Aیا جزای زلت ما می کنی
اندر این دریا همه سود است و دادAجمله احسان و مواسا می کنی
این سر نکته است پایانش تو گوی Aگر چه ما را بی سر و پا می کنی

2913 باز چون گل سوی گلشن می روی Aبا توام گر چه که بی من می روی

صدزبان شد سوسن اندر شرح توAگلرخا خوش سوی سوسن می روی
سوی مستان با دو لعل می فروش Aاز برای باده دادن می روی
شاهدان استاره وار اندر پیت Aتو بکش چون ماه روشن می روی
در کی خواهی آتشی دیگر زدن Aبا دل چون سنگ و آهن می روی
آفتابا ذره ام رقصان توAپیش تو چون سوی روزن می روی
تا درآرد شمس تبریزی به چشم Aسرمه وار ای دل به هاون می روی

2914 ناگهان اندردویدم پیش وی Aبانگ برزد مست عشق او که هی

هیچ می دانی چه خون ریز است اوAچون تویی را زهره کی بوده ست کی
شکران در عشق او بگداختندAسربریده ناله کن مانند نی
پاک کن رگ های خود در عشق اوAتا نبرد تیغ او پایت ز پی
بر گلستانش گدازان شو چو برف Aتا برآرد صد بهار از ماه دی
یا درآ و نرم نرمک مرده شوAتا تو را گویند ای قیوم حی
حبس کن مر شیره را در خنب حق Aتا بجوشد وارهد از نیک و بی
شمس تبریزی بیا در من نگرAتا ببینی مر مرا معدوم شی