دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2910 باز گردد عاقبت این در بلی Aرو نماید یار سیمین بر بلی

ساقی ما یاد این مستان کندAبار دیگر با می و ساغر بلی
نوبهار حسن آید سوی باغ Aبشکفد آن شاخه های تر بلی
طاق های سبز چون بندد چمن Aجفت گردد ورد و نیلوفر بلی
دامن پرخاک و خاشاک زمین Aپر شود از مشک و از عنبر بلی
آن بر سیمین و این روی چو زرAاندرآمیزند سیم و زر بلی
این سر مخمور اندیشه پرست Aمست گردد زان می احمر بلی
این دو چشم اشکبار نوحه گرAروشنی یابد از آن منظر بلی
گوش ها که حلقه در گوش وی است Aحلقه ها یابند از آن زرگر بلی
شاهد جان چون شهادت عرضه کردAیابد ایمان این دل کافر بلی
چون براق عشق از گردون رسیدAوارهد عیسی جان زین خر بلی
جمله خلق جهان در یک کس است Aاو بود از صد جهان بهتر بلی
من خمش کردم ولیکن در دلم Aتا ابد روید نی و شکر بلی

2911 طبع چیزی نو به نو خواهد همی Aچیز نو نو راهرو خواهد همی

سر نو خواهی که تا خندان شودAسر دو گوش سرشنو خواهد همی
جان پاکان طالب جان زر است Aجان حیوان کاه و جو خواهد همی
گفته مستان ساقیا هل من مزیدAساقی از مستان گرو خواهد همی
رو به سر چون سیل تا بحر حیات Aجوی کن کان آب گو خواهد همی

2912 با من ای عشق امتحان ها می کنی Aواقفی بر عجزم اما می کنی

ترجمان سر دشمن می شوی Aظن کژ را در دلش جا می کنی
هم تو اندر بیشه آتش می زنی Aهم شکایت را تو پیدا می کنی
تا گمان آید که بر تو ظلم رفت Aچون ضعیفان شور و شکوی می کنی
آفتابی ظلم بر تو کی کندAهر چه می خواهی ز بالامی کنی
می کنی ما را حسود همدگرAجنگ ما را خوش تماشا می کنی
عارفان را نقد شربت می دهی Aزاهدان را مست فردا می کنی
مرغ مرگ اندیش را غم می دهی Aبلبلان را مست و گویا می کنی
زاغ را مشتاق سرگین می کنی Aطوطی خود را شکرخا می کنی
آن یکی را می کشی در کان و کوه Aوین دگر را رو به دریا می کنی
از ره محنت به دولت می کشی Aیا جزای زلت ما می کنی
اندر این دریا همه سود است و دادAجمله احسان و مواسا می کنی
این سر نکته است پایانش تو گوی Aگر چه ما را بی سر و پا می کنی