دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2909 هست امروز آنچ می باید بلی Aهست نقل و باده بی حد بلی

هست ای ساقی خوب از بامدادAکان شیرینی بنامیزد بلی
آفتاب امروز گشته ست از پگاه Aساقی صد زهره و فرقد بلی
شد عطارد مست و اشکسته قلم Aلوح شست از هوز و ابجد بلی
مطرب ناهید بربط می نواخت Aهر چه می گفت آن چنان آمد بلی
دفتر عشقش چو برخواند خردAپرشکر گردد دل کاغذ بلی
گشت حاصل آرزوی دل نعم Aگشت هر سعدی کنون اسعد بلی
چونک سلطان ملاحت داد دادAداد بستانیم از هر دد بلی
بس کنم کاین قصه ای بی منتهاست Aکز سخن دیگر سخن زاید بلی

2910 باز گردد عاقبت این در بلی Aرو نماید یار سیمین بر بلی

ساقی ما یاد این مستان کندAبار دیگر با می و ساغر بلی
نوبهار حسن آید سوی باغ Aبشکفد آن شاخه های تر بلی
طاق های سبز چون بندد چمن Aجفت گردد ورد و نیلوفر بلی
دامن پرخاک و خاشاک زمین Aپر شود از مشک و از عنبر بلی
آن بر سیمین و این روی چو زرAاندرآمیزند سیم و زر بلی
این سر مخمور اندیشه پرست Aمست گردد زان می احمر بلی
این دو چشم اشکبار نوحه گرAروشنی یابد از آن منظر بلی
گوش ها که حلقه در گوش وی است Aحلقه ها یابند از آن زرگر بلی
شاهد جان چون شهادت عرضه کردAیابد ایمان این دل کافر بلی
چون براق عشق از گردون رسیدAوارهد عیسی جان زین خر بلی
جمله خلق جهان در یک کس است Aاو بود از صد جهان بهتر بلی
من خمش کردم ولیکن در دلم Aتا ابد روید نی و شکر بلی

2911 طبع چیزی نو به نو خواهد همی Aچیز نو نو راهرو خواهد همی

سر نو خواهی که تا خندان شودAسر دو گوش سرشنو خواهد همی
جان پاکان طالب جان زر است Aجان حیوان کاه و جو خواهد همی
گفته مستان ساقیا هل من مزیدAساقی از مستان گرو خواهد همی
رو به سر چون سیل تا بحر حیات Aجوی کن کان آب گو خواهد همی