دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2907 آفتابا سوی مه رویان شدی Aچرخ را چون ذره ها برهم زدی

آتشی در کفر و ایمان شعله زدAچون بگستردی تو دین بیخودی
پست و بالا عشق پر شد همچو بحرAچشمه چشمه جوش جوش سرمدی
عالمی پرآتش عشاق بودAبر سر آتش تو آتش آمدی
هر سحرگه پیش قانون های توAسجده آرد دین پاک احمدی
بی وجودی گر تو را نقصان نهدAبی وجودان را چه نیکی یا بدی
خاک پای شمس تبریزی ببوس Aتا برآری سر ز سعد و اسعدی

2908 باوفاتر گشت یارم اندکی Aخوش برآمد دی نگارم اندکی

دی بخندید آن بهار نیکوان Aگشت خندان روزگارم اندکی
خوش برآمد آن گل صدبرگ من Aسبزتر شد سبزه زارم اندکی
صبحدم آن صبح من زد یک نفس Aزان نفس من برقرارم اندکی
ابر من دی بر لب دریا نشست Aخاک شو تا بر تو بارم اندکی
خوش ببارم خاک را گل ها دهم Aباش کاندر دست خارم اندکی
مهلتم ده خوش به خوش از سر مروAصبر کن تا سر بخارم اندکی
نی غلط گفتم که اندر عشق اوAکافرم گر صبر دارم اندکی

2909 هست امروز آنچ می باید بلی Aهست نقل و باده بی حد بلی

هست ای ساقی خوب از بامدادAکان شیرینی بنامیزد بلی
آفتاب امروز گشته ست از پگاه Aساقی صد زهره و فرقد بلی
شد عطارد مست و اشکسته قلم Aلوح شست از هوز و ابجد بلی
مطرب ناهید بربط می نواخت Aهر چه می گفت آن چنان آمد بلی
دفتر عشقش چو برخواند خردAپرشکر گردد دل کاغذ بلی
گشت حاصل آرزوی دل نعم Aگشت هر سعدی کنون اسعد بلی
چونک سلطان ملاحت داد دادAداد بستانیم از هر دد بلی
بس کنم کاین قصه ای بی منتهاست Aکز سخن دیگر سخن زاید بلی