دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2906 گوید آن دلبر که چون همدل شدی Aبا هوس همراه و هم منزل شدی

از میان نقش ها پنهان شدی Aدر جهان جان ها حاصل شدی
هم برآوردی سر از لطف خداAهم به شمشیر خدا بسمل شدی
پیش آتش رو تو از نقصان مترس Aچونک از آتش چنین کامل شدی
عشرت دیوانگان را دیده ای Aننگ بادت باز چون عاقل شدی
چون نه ای حیوان چه مست سبزه ای Aچون نمردی چون در آب و گل شدی
آستین شه صلاح الدین بگیرAور نگیری باطل باطل شدی

2907 آفتابا سوی مه رویان شدی Aچرخ را چون ذره ها برهم زدی

آتشی در کفر و ایمان شعله زدAچون بگستردی تو دین بیخودی
پست و بالا عشق پر شد همچو بحرAچشمه چشمه جوش جوش سرمدی
عالمی پرآتش عشاق بودAبر سر آتش تو آتش آمدی
هر سحرگه پیش قانون های توAسجده آرد دین پاک احمدی
بی وجودی گر تو را نقصان نهدAبی وجودان را چه نیکی یا بدی
خاک پای شمس تبریزی ببوس Aتا برآری سر ز سعد و اسعدی

2908 باوفاتر گشت یارم اندکی Aخوش برآمد دی نگارم اندکی

دی بخندید آن بهار نیکوان Aگشت خندان روزگارم اندکی
خوش برآمد آن گل صدبرگ من Aسبزتر شد سبزه زارم اندکی
صبحدم آن صبح من زد یک نفس Aزان نفس من برقرارم اندکی
ابر من دی بر لب دریا نشست Aخاک شو تا بر تو بارم اندکی
خوش ببارم خاک را گل ها دهم Aباش کاندر دست خارم اندکی
مهلتم ده خوش به خوش از سر مروAصبر کن تا سر بخارم اندکی
نی غلط گفتم که اندر عشق اوAکافرم گر صبر دارم اندکی