دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2902 ای درآورده جهانی را ز پای Aبانگ نای و بانگ نای و بانگ نای

چیست نی آن یار شیرین بوسه راAبوسه جای و بوسه جای و بوسه جای
آن نی بی دست و پا بستد ز خلق Aدست و پای و دست و پای و دست پای
نی بهانه ست این نه بر پای نی است Aنیست الا بانگ پر آن همای
خود خدای است این همه روپوش چیست Aمی کشد اهل خدا را تا خدای
ما گدایانیم و الله الغنی Aاز غنی دان آنچ بینی با گدای
ما همه تاریکی و الله نورAز آفتاب آمد شعاع این سرای
در سرا چون سایه آمیز است نورAنور خواهی زین سرا بر بام آی
دلخوشی گاهی و گاهی تنگ دل Aدل نخواهی تنگ رو زین تنگنای

2903 باوفا یارا جفا آموختی Aاین جفا را از کجا آموختی

کو وفاهای لطیفت کز نخست Aدر شکار جان ما آموختی
هر کجا زشتی جفاکاری رسیدAخوبیش دادی وفا آموختی
ای دل از عالم چنین بیگانگی Aهم ز یار آشنا آموختی
جانت گر خواهد صنم گویی بلی Aاین بلی را زان بلا آموختی
عشق را گفتم فروخوردی مراAاین مگر از اژدها آموختی
آن عصای موسی اژدرها بخوردAتو مگر هم زان عصا آموختی
ای دل ار از غمزه اش خسته شدی Aاز لبش آخر دوا آموختی
شکر هشتی و شکایت می کنی Aاز یکی باری خطا آموختی
زان شکرخانه مگو الا که شکرAآن چنان کز انبیا آموختی
این صفا را از گله تیره مکن Aکاین صفا از مصطفی آموختی
هر چه خلق آموختت زان لب ببندAجمله آن شو کز خدا آموختی
عاشقا از شمس تبریزی چو ابرAسوختی لیکن ضیا آموختی

2904 عاقبت از عاشقان بگریختی Aوز مصاف ای پهلوان بگریختی

سوی شیران حمله بردی همچو شیرAهمچو روبه از میان بگریختی
قصد بام آسمان می داشتی Aاز میان نردبان بگریختی
تو چگونه دارویی هر درد راAکز صداع این و آن بگریختی
پس روی انبیا چون می کنی Aچون ز تهدید خسان بگریختی
مرده رنگی و نداری زندگی Aمرده باشی چون ز جان بگریختی
دستمزد شادمانی صبر توست Aرو که وقت امتحان بگریختی
صبر می کن در حصار غم کنون Aچون ز بانگ پاسبان بگریختی
کی ببینی چشم تیرانداز راAچون ز تیر خرکمان بگریختی
زخم تیغ و تیر چون خواهی کشیدAچون تو از زخم زبان بگریختی
رو خمش کن بی نشانی خامشی است -پس چرا سوی نشان بگریختی