دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2897 بوی باغ و گلستان آید همی Aبوی یار مهربان آید همی

از نثار جوهر یارم مراAآب دریا تا میان آید همی
با خیال گلستانش خارزارAنرمتر از پرنیان آید همی
از چنین نجار یعنی عشق اوAنردبان آسمان آید همی
جوع کلبم را ز مطبخ های جان Aلحظه لحظه بوی نان آید همی
زان در و دیوارهای کوی دوست Aعاشقان را بوی جان آید همی
یک وفا می آر و می بر صد هزارAاین چنین را آن چنان آید همی
هر که میرد پیش حسن روی دوست Aنابمرده در جنان آید همی
کاروان غیب می آید به عین Aلیک از این زشتان نهان آید همی
نغزرویان سوی زشتان کی روندAبلبل اندر گلبنان آید همی
پهلوی نرگس بروید یاسمین Aگل به غنچه خوش دهان آید همی
این همه رمز است و مقصود این بودAکان جهان اندر جهان آید همی
همچو روغن در میان جان شیرAلامکان اندر مکان آید همی
همچو عقل اندر میان خون و پوست Aبی نشان اندر نشان آید همی
وز ورای عقل عشق خوبروAمی به کف دامن کشان آید همی
وز ورای عشق آن کش شرح نیست Aجز همین گفتن که آن آید همی
بیش از این شرحش توان کردن ولیک Aاز سوی غیرت سنان آید همی
تن زنم زیرا ز حرف مشکلش Aهر کسی را صد گمان آید همی

2898 هر دم ای دل سوی جانان می روی Aوز نظرها سخت پنهان می روی

جامه ها را چاک کردی همچو ماه Aدر پی خورشید رخشان می روی
ای نشسته با حریفان بر زمین Aوز درون بر هفت کیوان می روی
پیش مهمانان به صورت حاضری Aسوی صورتگر به مهمان می روی
چون قلم بر دست آن نقاش چست Aدر میان نقش انسان می روی
همچو آبی می روی در زیر کاه Aآب حیوانی به بستان می روی
در جهان غمگین نماندی گر تو راAچشم دیدی چون خرامان می روی
ای دریغا خلق دیدی مر تو راAچون نهان از جمله خلقان می روی
حال ما بنگر ببر پیغام ماAچون به پیش تخت سلطان می روی

2899 بار دیگر عزم رفتن کرده ای Aبار دیگر دل چو آهن کرده ای

نی چراغ عشرت ما را مکش Aدر چراغ ما تو روغن کرده ای
الله الله کاین جهان از روی خودAپرگل و نسرین و سوسن کرده ای
الله الله تا نگوید دشمنی Aدوستی و کار دشمن کرده ای
الله الله بندگان را جمع دارAای که عالم را تو روشن کرده ای
بار دیگر تو به یک سو می نهی Aعشقبازی ها که با من کرده ای
الله الله کز نثار آستین Aنفس بد را پاکدامن کرده ای
کان زرکوبان صلاح الدین که توAهمچو مه از سیم خرمن کرده ای