دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2895 چاره ای کو بهتر از دیوانگی Aبسکلد صد لنگر از دیوانگی

ای بسا کافر شده از عقل خویش Aهیچ دیدی کافر از دیوانگی
رنج فربه شد برو دیوانه شوAرنج گردد لاغر از دیوانگی
در خراباتی که مجنونان روندAزود بستان ساغر از دیوانگی
اه چه محرومند و چه بی بهره اندAکیقباد و سنجر از دیوانگی
شاد و منصورند و بس بادولتندAفارسان لشکر از دیوانگی
برروی بر آسمان همچون مسیح Aگر تو را باشد پر از دیوانگی
شمس تبریزی برای عشق توAبرگشادم صد در از دیوانگی

2896 قره العین منی ای جان بلی Aماه بدری گرد ما گردان بلی

صد هزاران آفرین بر روی توAمی فرستد حوری و رضوان بلی
ای چراغ و مشعله هفت آسمان Aخاکیان را آمدی مهمان بلی
از کمال رحمت و شاهنشهی Aگنج آید جانب ویران بلی
سرو رحمت چون خرامان شد به باغ Aیابد ابلیس لعین ایمان بلی
چون شکستی شیشه درویش راAواجب آید دادن تاوان بلی
ملک بخشد مالک الملک از کرم Aعلم بخشد علم القرآن بلی
آفتابی چون ز مشرق سر زندAذره ها آیند در جولان بلی
جاء ربک و الملائک چون رسیدAهر محال اکنون شود امکان بلی
در فتوح فتحت ابوابهاAگرددت دشوارها آسان بلی
امشب ای دلدار خواب آلود من Aخواب را رانی ز نرگسدان بلی
چشم نرگس چون به ترک خواب گفت Aبر خورد از فرجه بستان بلی
مغز خود را چون ز غفلت پاک روفت Aبو برد از گلبن و ریحان بلی
روز تا شب مست و شب تا روز مست Aسخت شیرین باشد این دوران بلی
بلبلا بر منبر گلبن بگوAهست محسن درخور احسان بلی
چون فزون شد اشتهای مستمع Aسنگ آرد منطق لقمان بلی
از دیار مصر مر یعقوب راAریح یوسف شد سوی کنعان بلی
گر خمش باشی و سر پنهان کنی Aسر شود پیدا از آن سلطان بلی
خامشی صبر آمد و آثار صبرAهر فرج را می کشد از کان بلی

2897 بوی باغ و گلستان آید همی Aبوی یار مهربان آید همی

از نثار جوهر یارم مراAآب دریا تا میان آید همی
با خیال گلستانش خارزارAنرمتر از پرنیان آید همی
از چنین نجار یعنی عشق اوAنردبان آسمان آید همی
جوع کلبم را ز مطبخ های جان Aلحظه لحظه بوی نان آید همی
زان در و دیوارهای کوی دوست Aعاشقان را بوی جان آید همی
یک وفا می آر و می بر صد هزارAاین چنین را آن چنان آید همی
هر که میرد پیش حسن روی دوست Aنابمرده در جنان آید همی
کاروان غیب می آید به عین Aلیک از این زشتان نهان آید همی
نغزرویان سوی زشتان کی روندAبلبل اندر گلبنان آید همی
پهلوی نرگس بروید یاسمین Aگل به غنچه خوش دهان آید همی
این همه رمز است و مقصود این بودAکان جهان اندر جهان آید همی
همچو روغن در میان جان شیرAلامکان اندر مکان آید همی
همچو عقل اندر میان خون و پوست Aبی نشان اندر نشان آید همی
وز ورای عقل عشق خوبروAمی به کف دامن کشان آید همی
وز ورای عشق آن کش شرح نیست Aجز همین گفتن که آن آید همی
بیش از این شرحش توان کردن ولیک Aاز سوی غیرت سنان آید همی
تن زنم زیرا ز حرف مشکلش Aهر کسی را صد گمان آید همی