دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2893 قدر غم گر چشم سر بگریستی Aروز و شب ها تا سحر بگریستی

آسمان گر واقفستی زین فراق Aانجم و شمس و قمر بگریستی
زین چنین عزلی شه ار واقف شدی Aبر خود و تاج و کمر بگریستی
گر شب گردک بدیدی این طلاق Aبر کنار و بوسه بربگریستی
گر شراب لعل دیدی این خمارAبر قنینه و شیشه گر بگریستی
گر گلستان واقفستی زین خزان Aبرگ گل بر شاخ تر بگریستی
مرغ پران واقفستی زین شکارAسست کردی بال و پر بگریستی
گر فلاطون را هنر نفریفتی Aنوحه کردی بر هنر بگریستی
روزن ار واقف شدی از دود مرگ Aروزن و دیوار و در بگریستی
کشتی اندر بحر رقصان می رودAگر بدیدی این خطر بگریستی
آتش این بوته گر ظاهر شدی Aمحتشم بر سیم و زر بگریستی
رستم ار هم واقفستی زین ستم Aبر مصاف و کر و فر بگریستی
این اجل کر است و ناله نشنودAور نه با خون جگر بگریستی
دل ندارد هیچ این جلاد مرگ Aور دلش بودی حجر بگریستی
گر نمودی ناخنان خویش مرگ Aدست و پا بر همدگر بگریستی
وقت پیچاپیچ اگر حاضر شدی Aماده بز بر شیر نر بگریستی
مادر فرزندخوار آمد زمین Aور نه بر مرگ پسر بگریستی
جان شیرین دادن از تلخی مرگ Aگر شدی پیدا شکر بگریستی
داندی مقری که عرعر می کندAترک کردی عر و عر بگریستی
گر جنازه واقفستی زین کفن Aاین جنازه بر گذر بگریستی
کودک نوزاد می گرید ز نقل Aعاقلستی بیشتر بگریستی
لیک بی عقلی نگرید طفل نیزAور نه چشم گاو و خر بگریستی
با همه تلخی همین شیرین ماAچاره دیدی چون مطر بگریستی
زان که شیرین دید تلخی های مرگ Aزان چه دید آن دیده ور بگریستی
که گذشت آن من و رفت آنچ رفت Aکو خبر تا زین خبر بگریستی
تیر زهرآلود ک آمد بر جگرAبر سپر جستی سپر بگریستی
زیر خاکم آن چنانک این جهان Aشاید ار زیر و زبر بگریستی
هین خمش کن نیست یک صاحب نظرAور بدی صاحب نظر بگریستی
شمس تبریزی برفت و کو کسی Aتا بر آن فخرالبشر بگریستی
عالم معنی عروسی یافت زوAلیک بی او این صور بگریستی
این جهان را غیر آن سمع و بصرAگر بدی سمع و بصر بگریستی

2894 با چنین رفتن به منزل کی رسی Aبا چنین خصلت به حاصل کی رسی

بس گران جانی و بس اشتردلی Aدر سبک روحان یک دل کی رسی
با چنین زفتی چگونه کم زنی Aبا چنین وصلت به واصل کی رسی
چونک اندر سر گشادی نیستت Aدر گشاد سر مشکل کی رسی
همچو آبی اندر این گل مانده ای Aپس به پاک از آب و از گل کی رسی
بگذر از خورشید وز مه چون خلیل Aور نه در خورشید کامل کی رسی
چون ضعیفی رو به فضل حق گریزAز آنک بی مفضل به مفضل کی رسی
بی عنایت های آن دریای لطف Aاز چنین موجی به ساحل کی رسی
بی براق عشق و سعی جبرئیل Aچون محمد در منازل کی رسی
بی پناهان را پناه خود کنی Aدر پناه شاه مقبل کی رسی
پیش بسم الله بسمل شو تمام Aور نه چون مردی به بسمل کی رسی

2895 چاره ای کو بهتر از دیوانگی Aبسکلد صد لنگر از دیوانگی

ای بسا کافر شده از عقل خویش Aهیچ دیدی کافر از دیوانگی
رنج فربه شد برو دیوانه شوAرنج گردد لاغر از دیوانگی
در خراباتی که مجنونان روندAزود بستان ساغر از دیوانگی
اه چه محرومند و چه بی بهره اندAکیقباد و سنجر از دیوانگی
شاد و منصورند و بس بادولتندAفارسان لشکر از دیوانگی
برروی بر آسمان همچون مسیح Aگر تو را باشد پر از دیوانگی
شمس تبریزی برای عشق توAبرگشادم صد در از دیوانگی