دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2892 ای شه جاودانی وی مه آسمانی Aچشمه زندگانی گلشن لامکانی

تا زلال تو دیدم قصه جان شنیدم Aهمچو جان ناپدیدم در تک بی نشانی
عاشق مشک خوش بو می کند صید آهوAمی رود مست هر سو یا تواش می دوانی
ای شکر بنده تو زان شکرخنده توAای جهان زنده از تو غرقه زندگانی
روز شد های مستان بشنوید از گلستان Aمی کند مرغ دستان شیوه دلستانی
شیوه یاسمین کن سر بجنبان چنین کن Aخانه پرانگبین کن چون شکر می فشانی
نرگست مست گشته جنیی یا فرشته Aبا شکر درسرشته غنچه گلستانی
با چنین ساقی حق با خودی کفر مطلق Aمی زند جان معلق با می رایگانی
روز و شب ای برادر مست و بی خویش خوشترAمست الله اکبر کش نبوده است ثانی
نام او جان جان ها یاد او لعل کان هاAعشق او در روان ها هم امان هم امانی
چون برم نام او را دررسد بخت خضراAاسم شد پس مسما بی دوی بی توانی
چند مستند پنهان اندر این سبز میدان Aمی روم سوی ایشان با تو گفتم تو دانی
جان ویسند و رامین سخت شیرین شیرین Aمفخر آل یاسین وز خدا ارمغانی
تو اگر می شتابی سوی مرغان آبی Aآب حیوان بیابی قلزم شادمانی
چرب و شیرین بخوردی عیش و عشرت بکردی Aسوی عشق آی یک شب هم ببین میزبانی
ما هم از بامدادان بیخود و مست و شادان Aای شه بامرادان مستمان می کشانی
با ظریفان و خوبان تا به شب پای کوبان Aوز می پیر رهبان هر دمی دوستگانی
این قدح می شتابد تا شما را بیابدAدر دل و جان بتابد از ره بی دهانی
ای که داری تو فهمی قبض کن قبض اعمی Aغیر این نیست چیزی تو مباش امتحانی
غیر این نیست راهی غیر این نیست شاهی Aغیر این نیست ماهی غیر این جمله فانی
نی خمش کن خمش کن رو به قاصد ترش کن Aترک اصحاب هش کن باده خور در نهانی

2893 قدر غم گر چشم سر بگریستی Aروز و شب ها تا سحر بگریستی

آسمان گر واقفستی زین فراق Aانجم و شمس و قمر بگریستی
زین چنین عزلی شه ار واقف شدی Aبر خود و تاج و کمر بگریستی
گر شب گردک بدیدی این طلاق Aبر کنار و بوسه بربگریستی
گر شراب لعل دیدی این خمارAبر قنینه و شیشه گر بگریستی
گر گلستان واقفستی زین خزان Aبرگ گل بر شاخ تر بگریستی
مرغ پران واقفستی زین شکارAسست کردی بال و پر بگریستی
گر فلاطون را هنر نفریفتی Aنوحه کردی بر هنر بگریستی
روزن ار واقف شدی از دود مرگ Aروزن و دیوار و در بگریستی
کشتی اندر بحر رقصان می رودAگر بدیدی این خطر بگریستی
آتش این بوته گر ظاهر شدی Aمحتشم بر سیم و زر بگریستی
رستم ار هم واقفستی زین ستم Aبر مصاف و کر و فر بگریستی
این اجل کر است و ناله نشنودAور نه با خون جگر بگریستی
دل ندارد هیچ این جلاد مرگ Aور دلش بودی حجر بگریستی
گر نمودی ناخنان خویش مرگ Aدست و پا بر همدگر بگریستی
وقت پیچاپیچ اگر حاضر شدی Aماده بز بر شیر نر بگریستی
مادر فرزندخوار آمد زمین Aور نه بر مرگ پسر بگریستی
جان شیرین دادن از تلخی مرگ Aگر شدی پیدا شکر بگریستی
داندی مقری که عرعر می کندAترک کردی عر و عر بگریستی
گر جنازه واقفستی زین کفن Aاین جنازه بر گذر بگریستی
کودک نوزاد می گرید ز نقل Aعاقلستی بیشتر بگریستی
لیک بی عقلی نگرید طفل نیزAور نه چشم گاو و خر بگریستی
با همه تلخی همین شیرین ماAچاره دیدی چون مطر بگریستی
زان که شیرین دید تلخی های مرگ Aزان چه دید آن دیده ور بگریستی
که گذشت آن من و رفت آنچ رفت Aکو خبر تا زین خبر بگریستی
تیر زهرآلود ک آمد بر جگرAبر سپر جستی سپر بگریستی
زیر خاکم آن چنانک این جهان Aشاید ار زیر و زبر بگریستی
هین خمش کن نیست یک صاحب نظرAور بدی صاحب نظر بگریستی
شمس تبریزی برفت و کو کسی Aتا بر آن فخرالبشر بگریستی
عالم معنی عروسی یافت زوAلیک بی او این صور بگریستی
این جهان را غیر آن سمع و بصرAگر بدی سمع و بصر بگریستی

2894 با چنین رفتن به منزل کی رسی Aبا چنین خصلت به حاصل کی رسی

بس گران جانی و بس اشتردلی Aدر سبک روحان یک دل کی رسی
با چنین زفتی چگونه کم زنی Aبا چنین وصلت به واصل کی رسی
چونک اندر سر گشادی نیستت Aدر گشاد سر مشکل کی رسی
همچو آبی اندر این گل مانده ای Aپس به پاک از آب و از گل کی رسی
بگذر از خورشید وز مه چون خلیل Aور نه در خورشید کامل کی رسی
چون ضعیفی رو به فضل حق گریزAز آنک بی مفضل به مفضل کی رسی
بی عنایت های آن دریای لطف Aاز چنین موجی به ساحل کی رسی
بی براق عشق و سعی جبرئیل Aچون محمد در منازل کی رسی
بی پناهان را پناه خود کنی Aدر پناه شاه مقبل کی رسی
پیش بسم الله بسمل شو تمام Aور نه چون مردی به بسمل کی رسی