دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2890 سخن تلخ مگو ای لب تو حلوایی Aسر فروکن به کرم ای که بر این بالایی

هر چه گویی تو اگر تلخ و اگر شور خوش است Aگوهر دیده و دل جانی و جان افزایی
نه به بالا نه به زیری و نه جان در جهت است Aشش جهت را چه کنم در دل خون پالایی
سر فروکن که از آن روز که رویت دیدم Aدل و جان مست شد و عقل و خرد سودایی
هر کی او عاشق جسم است ز جان محروم است Aتلخ آید شکر اندر دهن صفرایی
ای که خورشید تو را سجده کند هر شامی Aکی بود کز دل خورشید به بیرون آیی
آفتابی که ز هر ذره طلوعی داری Aکوه ها را جهت ذره شدن می سایی
چه لطیفی و ز آغاز چنان جباری Aچه نهانی و عجب این که در این غوغایی
گر خطا گفتم و مقلوب و پراکنده مگیرAور بگیری تو مرا بخت نوم افزایی
صورت عشق تویی صورت ما سایه توAیک دمم زشت کنی باز توام آرایی
می نماید که مگر دوش به خوابت دیدم Aکه من امروز ندارم به جهان گنجایی
ساربانا بمخوابان شتر این منزل نیست Aهمرهان پیش شدستند که را می پایی
هین خمش کن که ز دم آتش دل شعله زندAشعله دم می زند این دم تو چه می فرمایی
شمس تبریز چو در شمس فلک درتابدAتابش روز شود از وی نابینایی

2891 هر کی از نیستی آید به سوی او خبری Aاندر او از بشریت بنماید اثری

التفاتی نبود همت او را به علل Aگر علل گیرد جمله ز علی تا به ثری
هر کسی که متلاشی شود و محو ز خویش Aبه سوی او کند از عین حقیقت نظری
جوهری بیند صافی متحلی به حلل Aمتمکن شده در کالبد جانوری
تو به صورت چه قناعت کنی از صحبت اوAرو دگر شو تو به تحقیق که او شد دگری
بشنو شکر وی از من که به جان و سر توAکه بدان لطف و حلاوت نچشیدم شکری

2892 ای شه جاودانی وی مه آسمانی Aچشمه زندگانی گلشن لامکانی

تا زلال تو دیدم قصه جان شنیدم Aهمچو جان ناپدیدم در تک بی نشانی
عاشق مشک خوش بو می کند صید آهوAمی رود مست هر سو یا تواش می دوانی
ای شکر بنده تو زان شکرخنده توAای جهان زنده از تو غرقه زندگانی
روز شد های مستان بشنوید از گلستان Aمی کند مرغ دستان شیوه دلستانی
شیوه یاسمین کن سر بجنبان چنین کن Aخانه پرانگبین کن چون شکر می فشانی
نرگست مست گشته جنیی یا فرشته Aبا شکر درسرشته غنچه گلستانی
با چنین ساقی حق با خودی کفر مطلق Aمی زند جان معلق با می رایگانی
روز و شب ای برادر مست و بی خویش خوشترAمست الله اکبر کش نبوده است ثانی
نام او جان جان ها یاد او لعل کان هاAعشق او در روان ها هم امان هم امانی
چون برم نام او را دررسد بخت خضراAاسم شد پس مسما بی دوی بی توانی
چند مستند پنهان اندر این سبز میدان Aمی روم سوی ایشان با تو گفتم تو دانی
جان ویسند و رامین سخت شیرین شیرین Aمفخر آل یاسین وز خدا ارمغانی
تو اگر می شتابی سوی مرغان آبی Aآب حیوان بیابی قلزم شادمانی
چرب و شیرین بخوردی عیش و عشرت بکردی Aسوی عشق آی یک شب هم ببین میزبانی
ما هم از بامدادان بیخود و مست و شادان Aای شه بامرادان مستمان می کشانی
با ظریفان و خوبان تا به شب پای کوبان Aوز می پیر رهبان هر دمی دوستگانی
این قدح می شتابد تا شما را بیابدAدر دل و جان بتابد از ره بی دهانی
ای که داری تو فهمی قبض کن قبض اعمی Aغیر این نیست چیزی تو مباش امتحانی
غیر این نیست راهی غیر این نیست شاهی Aغیر این نیست ماهی غیر این جمله فانی
نی خمش کن خمش کن رو به قاصد ترش کن Aترک اصحاب هش کن باده خور در نهانی