دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2888 به شکرخنده اگر می ببرد جان ز کسی Aمی دهد جان خوشی پرطربی پرهوسی

گه سحر حمله برد بر همه چون خورشیدی Aگه به شب گشت کند بر دل و جان چون عسسی
گه یکی تنگ شکربار کند بهر نثارAگه شود طوطی جان گر بچشد زان مگسی
گه مدرس شود و درس کند بر سر صدرAتا شود کن فیکون صدر جهان مرتبسی
گه دمد یک نفسی عیسی مریم سازدAتا گواه نفسش باشد عیسی نفسی
گه خسی را بکشد سرمه جان در دیده Aگه نماید دو جهان در نظرش همچو خسی
متزمن نظری داری و هرچ آید پیش Aهم بر آن چفسد و حمله نبرد پیش و پسی
صالح او آمد و این هر دو جهان یک اشترAما همه نعره زنان زنگله همچون جرسی

2889 ای که تو چشمه حیوان و بهار چمنی Aچو منی تو خود خود را کی بگوید چو منی

من شبم تو مه بدری مگریز از شب خویش Aمه کی باشد که تو خورشید دو صد انجمی
پاسبان در تو ماه برین بام فلک Aتو که در مقعد صدقی چو شه اندر وطنی
ماه پیمانه عمر است گهی پر گه نیم Aتو به پیمانه نگنجی تو نه عمر زمنی
هر کی در عهد تو از جور زمانه گله کردAسزد ار کفش جفا بر دهن او بزنی
کاین زمانه چو تن است و تو در او چون جانی Aجان بود تن نبود تن چو تو جان جان تنی
سجده کردند ملایک تن آدم را زودAپرتو جان تو دیدند در آن جسم سنی
اهرمن صورت گل دید و سرش سجده نکردAچوب رد بر سرش آمد که برو اهرمنی

2890 سخن تلخ مگو ای لب تو حلوایی Aسر فروکن به کرم ای که بر این بالایی

هر چه گویی تو اگر تلخ و اگر شور خوش است Aگوهر دیده و دل جانی و جان افزایی
نه به بالا نه به زیری و نه جان در جهت است Aشش جهت را چه کنم در دل خون پالایی
سر فروکن که از آن روز که رویت دیدم Aدل و جان مست شد و عقل و خرد سودایی
هر کی او عاشق جسم است ز جان محروم است Aتلخ آید شکر اندر دهن صفرایی
ای که خورشید تو را سجده کند هر شامی Aکی بود کز دل خورشید به بیرون آیی
آفتابی که ز هر ذره طلوعی داری Aکوه ها را جهت ذره شدن می سایی
چه لطیفی و ز آغاز چنان جباری Aچه نهانی و عجب این که در این غوغایی
گر خطا گفتم و مقلوب و پراکنده مگیرAور بگیری تو مرا بخت نوم افزایی
صورت عشق تویی صورت ما سایه توAیک دمم زشت کنی باز توام آرایی
می نماید که مگر دوش به خوابت دیدم Aکه من امروز ندارم به جهان گنجایی
ساربانا بمخوابان شتر این منزل نیست Aهمرهان پیش شدستند که را می پایی
هین خمش کن که ز دم آتش دل شعله زندAشعله دم می زند این دم تو چه می فرمایی
شمس تبریز چو در شمس فلک درتابدAتابش روز شود از وی نابینایی