دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2887 بده ای کف تو را قاعده لطف افزایی Aکف دریا چه کند خواجه بجز دریایی

چون تو خواهی که شکرخایی غلط اندازی Aز پی خشم رهی ساعد و کف می خایی
صنما مغلطه بگذار و مگو تا فرداAچون تویی پای علم نقد که را می پایی
ترشم گفتی و پیش شکر بی حد توAعسل و قند چه دارند بجز سرکایی
گر چه من روترشم لیک خم سرکه نیم Aور چه هر جا بروم لیک نیم هرجایی
گر تو خوبی و منم آینه روی خوشت Aپیش رو دار مرا چونک جهان آرایی
نی غلط گفتم سرمست بدم زفت زدم Aکی بود آینه را با رخ تو گنجایی
نو فسونی است مرا سخت عجب پیشتر آAتا به گوش تو فروخوانم ای بینایی

2888 به شکرخنده اگر می ببرد جان ز کسی Aمی دهد جان خوشی پرطربی پرهوسی

گه سحر حمله برد بر همه چون خورشیدی Aگه به شب گشت کند بر دل و جان چون عسسی
گه یکی تنگ شکربار کند بهر نثارAگه شود طوطی جان گر بچشد زان مگسی
گه مدرس شود و درس کند بر سر صدرAتا شود کن فیکون صدر جهان مرتبسی
گه دمد یک نفسی عیسی مریم سازدAتا گواه نفسش باشد عیسی نفسی
گه خسی را بکشد سرمه جان در دیده Aگه نماید دو جهان در نظرش همچو خسی
متزمن نظری داری و هرچ آید پیش Aهم بر آن چفسد و حمله نبرد پیش و پسی
صالح او آمد و این هر دو جهان یک اشترAما همه نعره زنان زنگله همچون جرسی

2889 ای که تو چشمه حیوان و بهار چمنی Aچو منی تو خود خود را کی بگوید چو منی

من شبم تو مه بدری مگریز از شب خویش Aمه کی باشد که تو خورشید دو صد انجمی
پاسبان در تو ماه برین بام فلک Aتو که در مقعد صدقی چو شه اندر وطنی
ماه پیمانه عمر است گهی پر گه نیم Aتو به پیمانه نگنجی تو نه عمر زمنی
هر کی در عهد تو از جور زمانه گله کردAسزد ار کفش جفا بر دهن او بزنی
کاین زمانه چو تن است و تو در او چون جانی Aجان بود تن نبود تن چو تو جان جان تنی
سجده کردند ملایک تن آدم را زودAپرتو جان تو دیدند در آن جسم سنی
اهرمن صورت گل دید و سرش سجده نکردAچوب رد بر سرش آمد که برو اهرمنی