دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2886 اگر امشب بر من باشی و خانه نروی Aیا علی شیر خدا باشی یا خود علوی

اندک اندک به جنون راه بری از دم من Aبرهی از خرد و ناگه دیوانه شوی
کهنه و پیر شدی زین خرد پیر گریزAتا بهار تو نماید گل و گلزار نوی
به خیالی به من آیی به خیالی بروی Aاین چه رسوایی و ننگ است زهی بند قوی
به ترازوی زر ار راه دهندت غلط است Aبجوی زر بنه ارزی چو همان حب جوی
پیک لابد بدود کیک چو او هم بدودAپس کمال تو در آن نیست که یاوه بدوی
بهر بردن بدو از هیبت مردن بمدوAبهر کعبه بدو ای جان نه ز خوف بدوی
باش شب ها بر من تا به سحر تا که شبی Aمه برآید برهی از ره و همراه غوی
همه کس بیند رخساره مه را از دورAخنک آن کس که برد از بغل مه گروی
مه ز آغاز چو خورشید بسی تیغ کشدAکه ببرم سر تو گر تو از این جا نروی
چون ببیند که سر خویش نمی گیرد اوAگوید او را که حریفی و ظریفی و روی
من توام ور تو نیم یار شب و روز توام Aپدر و مادر و خویش تو به منهاج سوی
چه شود گر من و تو بی من و تو جمع شویم Aفرد باشیم و یکی کوری چشم ثنوی

2887 بده ای کف تو را قاعده لطف افزایی Aکف دریا چه کند خواجه بجز دریایی

چون تو خواهی که شکرخایی غلط اندازی Aز پی خشم رهی ساعد و کف می خایی
صنما مغلطه بگذار و مگو تا فرداAچون تویی پای علم نقد که را می پایی
ترشم گفتی و پیش شکر بی حد توAعسل و قند چه دارند بجز سرکایی
گر چه من روترشم لیک خم سرکه نیم Aور چه هر جا بروم لیک نیم هرجایی
گر تو خوبی و منم آینه روی خوشت Aپیش رو دار مرا چونک جهان آرایی
نی غلط گفتم سرمست بدم زفت زدم Aکی بود آینه را با رخ تو گنجایی
نو فسونی است مرا سخت عجب پیشتر آAتا به گوش تو فروخوانم ای بینایی

2888 به شکرخنده اگر می ببرد جان ز کسی Aمی دهد جان خوشی پرطربی پرهوسی

گه سحر حمله برد بر همه چون خورشیدی Aگه به شب گشت کند بر دل و جان چون عسسی
گه یکی تنگ شکربار کند بهر نثارAگه شود طوطی جان گر بچشد زان مگسی
گه مدرس شود و درس کند بر سر صدرAتا شود کن فیکون صدر جهان مرتبسی
گه دمد یک نفسی عیسی مریم سازدAتا گواه نفسش باشد عیسی نفسی
گه خسی را بکشد سرمه جان در دیده Aگه نماید دو جهان در نظرش همچو خسی
متزمن نظری داری و هرچ آید پیش Aهم بر آن چفسد و حمله نبرد پیش و پسی
صالح او آمد و این هر دو جهان یک اشترAما همه نعره زنان زنگله همچون جرسی