دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2882 تیغ را گر تو چو خورشید دمی رنده زنی Aبر سر و سبلت این خنده زنان خنده زنی

ژنده پوشیدی و جامه ملکی برکندی Aپاره پاره دل ما را تو بر آن ژنده زنی
هر کی بندی است از این آب و از این گل برهدAگر تو یک بند از آن طره بر این بنده زنی
ساقیا عقل کجا ماند یا شرم و ادب Aزان می لعل چو بر مردم شرمنده زنی
ماه فربه شود آن سان که نگنجد در چرخ Aگر تو تابی ز رخت بر مه تابنده زنی
ماه می گوید با زهره که گر مست شوی Aز آنچ من مست شدم ضرب پراکنده زنی
ماه تا ماهی از این ساقی جان سرمستندAنقد بستان تو چرا لاف ز آینده زنی
خیز کامروز همایون و خوش و فرخنده ست Aخاصه که چشم بر آن چهره فرخنده زنی
سر باز از کله و پاش از این کنده غمی است Aبرهد پاش اگر تیشه بر این کنده زنی
هله ای باز کله بازده و پر بگشاAوقت آن شد که بر آن دولت پاینده زنی
همچو منصور تو بر دار کن این ناطقه راAچو زنان چند بر این پنبه و پاغنده زنی

2883 چه حریصی که مرا بی خور و بی خواب کنی Aدرکشی روی و مرا روی به محراب کنی

آب را در دهنم تلختر از زهر کنی Aزهره ام را ببری در غم خود آب کنی
سوی حج رانی و در بادیه ام قطع کنی Aاشتر و رخت مرا قسمت اعراب کنی
گه ببخشی ثمر و زرع مرا خشک کنی Aگه به بارانش همی سخره سیلاب کنی
چون ز دام تو گریزم تو به تیرم دوزی Aچون سوی دام روم دست به مضراب کنی
باادب باشم گویی که برو مست نه ای -بی ادب گردم تو قصه آداب کنی
گر بباری تو چو باران کرم بر بامم Aهر دو چشمم ز نم و قطره چو میزاب کنی
گه عزلت تو بگویی که چو رهبان گشتی Aگه صحبت تو مرا دشمن اصحاب کنی
گر قصب وار نپیچم دل خود در غم توAچون قصب پیچ مرا هالک مهتاب کنی
در توکل تو بگویی که سبب سنت ماست Aدر تسبب تو نکوهیدن اسباب کنی
باز جان صید کنی چنگل او درشکنی Aتن شود کلب معلم تش بی ناب کنی
زرگر رنگ رخ ما چو دکانی گیردAلقب زرگر ما را همه قلاب کنی
من که باشم که به درگاه تو صبح صادق Aهست لرزان که مباداش که کذاب کنی
همه را نفی کنی بازدهی صد چندان Aدی دهی و به بهارش همه ایجاب کنی
بزنی گردن انجم تو به تیغ خورشیدAبازشان هم تو فروز رخ عناب کنی
چو خمش کرد بگویی که بگو و چو بگفت Aگوییش پس تو چرا فتح چنین باب کنی

2884 به شکرخنده بتا نرخ شکر می شکنی Aچه زند پیش عقیق تو عقیق یمنی

گلرخا سوی گلستان دو سه هفته بمروAتا ز شرم تو نریزد گل سرخ چمنی
گل چه باشد که اگر جانب گردون نگری Aسرنگون زهره و مه را ز فلک درفکنی
حق تو را از جهت فتنه و شور آورده ست Aفتنه و شور و قیامت نکنی پس چه کنی
روی چون آتش از آن داد که دل ها سوزی Aشکن زلف بدان داد که دل ها شکنی
دل ما بتکده ها نقش تو در وی شمنی Aهر بتی رو به شمن کرده که تو آن منی
برمکن تو دل خود از من ازیرا به جفاAگر که قاف شود دل تو ز بیخش بکنی
در تک چاه زنخدان تو نادر آبی است Aکه به هر چه که درافتم بنماید رسنی
در غمت بوالحسنان مذهب و دین گم کردندAزان سبب که حسن اندر حسن اندر حسنی
زیرکان را رخ تو مست از آن می داردAتا در این بزم ندانند که تو در چه فنی
کافری ای دل اگر در جز او دل بندی Aکافری ای تن اگر بر جز این عشق تنی
بی وی ار بر فلکی تو به خدا در گوری Aهر چه پوشی بجز از خلعت او در کفنی
شمس تبریز که در روح وطن ساخته ای Aجان جان هاست وطن چونک تو جان را وطنی