دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2879 ننگ هر قافله در شش دره ابلیسی Aتو به هر نیت خود مسخره ابلیسی

از برای علف دیو تو قربان تنی Aبز دیوی تو مگر یا بره ابلیسی
سره مردا چه پشیمان شده ای گردن نه Aکه در این خوردن سیلی سره ابلیسی
شلغم پخته تو امید ببر زان تره زارAز آنک در خدمت نان چون تره ابلیسی
نان ببینی تو و حیزانه درافتی در روAعاشق نطفه دیو و نره ابلیسی
نیت روزه کنی توبره گوید کای خرAسر فروکن خر باتوبره ابلیسی
از حقیقت خبرت نیست که چون خواهد بودAتو بدان علم و هنر قوصره ابلیسی
در غم فربهی گوشت تو لاغر گشتی Aناله برداشته چون حنجره ابلیسی
کفر و ایمان چه می خور چو سگان قی می کن Aز آنک تو مومنه و کافره ابلیسی
تا دم مرگ و دم غرغره چون سرکه بدAترش و گنده تو چون غرغره ابلیسی
گرد آن دایره گرده و خوان پر چو مگس Aتا قیامت تو که از دایره ابلیسی

2880 به حق و حرمت آنک همگان را جانی Aقدحی پر کن از آنک صفتش می دانی

همه را زیر و زبر کن نه زبر مان و نه زیرAتا بدانند که امروز در این میدانی
آتش باده بزن در بنه شرم و حیاAدل مستان بگرفت از طرب پنهانی
وقت آن شد که دل رفته به ما بازآری Aعقل ها را چو کبوتربچگان پرانی
نکته می گویی در حلقه مستان خراب Aخوش بود گنج که درتابد در ویرانی
می جوشیده بر این سوختگان گردان کن Aپیش خامان بنه آن قلیه و آن بورانی
چه شدم من تو بگو هم که چه دانم شده ای Aکی بگوید لب تو حرف بدین آسانی

2881 گر تو ما را به جفای صنمان ترسانی -شکم گرسنگان را تو به نان ترسانی

و به دشنام بتم آیی و تهدید دهی Aمردگان را بنشانی و به جان ترسانی
ور به مجنون سقطی از لب لیلی آری Aهمچو مخمورکش از رطل گران ترسانی
من که چون دیگ بر آتش ز تبش خشک لبم Aگوش آنم کم از آن چرب زبان ترسانی
گرگ هجران پی من کرد و مرا ننگ آوردAگرگ ترسد نه من ار تو به شبان ترسانی
باده ای گر تو ز تلخی ویم بیم دهی Aساده ای گر مگسان را تو بخوان ترسانی
پاکبازند و مقامر که در این جا جمعندAنیست تاجر که تو او را به زیان ترسانی
چون خیالات لطیفند نه خونند و نه گوشت Aکه تو تیری بزنی یا به کمان ترسانی