دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2876 شکنی شیشه مردم گرو از من گیری Aهمه شب عهد کنی روز شکستن گیری

شیری و شیرشکن کینه ز خرگوش مکش Aقادری که شکنی شیر و تهمتن گیری
ای سلیمان که به فرمانت بود دیو و پری Aبی گنه مور چرا بر سر خرمن گیری
ننگری هیچ غنی را و یکی عوری راAخوش گریبان کشی و گوشه دامن گیری
هین مترس ای دل از آن جور که مومن آن جاست Aای دل ار عاقلی آرام به مومن گیری
ترک یک قطره کنی ماهی دریا باشی Aترک یک حبه کنی ملکت مخزن گیری
دور از آبی تو چو روغن چو همه او نشوی Aچون شدی او پس از آن آب ز روغن گیری
ننگ مردانی اگر او به جفا نیزه کشدAبه سوی او نروی و پی جوشن گیری

2877 بر یکی بوسه حقستت که چنان می لرزی Aز آنک جان است و پی دادن جان می لرزی

از دم و دمدمه آیینه دل تیره شودAجهت آینه بر آینه دان می لرزی
این جهان روز و شب از خوف و رجا لرزان است Aچونک تو جان جهانی تو جهان می لرزی
چون قماشات تو اندر همه بازار که راست Aسزدت گر جهت سود و زیان می لرزی
تا که نخجیر تو از بیم تو خود چون لرزدAکه تو صیادی و با تیر و کمان می لرزی
تو به صورت مهی اما به نظر مریخی Aقاصد کشتن خلقی چو سنان می لرزی
گه پی فتنه گری چون می خم می جوشی Aگه چو اعضای غضوب از غلیان می لرزی
دل چو ماه از پی خورشید رخت دق داردAتو چرا همچو دل اندر خفقان می لرزی
به لطف جان بهاری تو و سرسبزی باغ Aباز چون برگ تو از باد خزان می لرزی
خلق چون برگ و تو باد و همه لرزان تواندAظاهرا صف شکنی و به نهان می لرزی
قصر شکری که به تو هر کی رسد شکر کندAسقف صبری تو که از بار گران می لرزی
چون که قاف یقین راسخ و بی لرزه بودAدر گمانی تو مگر که چو کمان می لرزی
دم فروکش هله ای ناطق ظنی و خمش Aکز دم فال زنان همچو زنان می لرزی

2878 هله تا ظن نبری کز کف من بگریزی Aحیله کم کن نگذارم که به فن بگریزی

جان شیرین تو در قبضه و در دست من است Aتن بی جان چه کند گر تو ز تن بگریزی
گر همه زهرم با خوی منت باید ساخت Aپس تو پروانه نه ای گر ز لگن بگریزی
چون کدو بی خبری زین که گلویت بستم Aبستم و می کشمت چون ز رسن بگریزی
بلبلان و همه مرغان خوش و شاد از چمنندAجغد و بوم و جعلی گر ز چمن بگریزی
چون گرفتار منی حیله میندیش آن به Aکه شوی مرده و در خلق حسن بگریزی
تو که قاف نه ای گر چو که از جا بروی Aتو زر صاف نه ای گر ز شکن بگریزی
جان مردان همه از جان تو بیزار شوندAچون مخنث اگر از خوب ختن بگریزی
تو چو نقشی نرهی از کف نقاش مکوش Aوثنی چون ز کف کلک و شمن بگریزی
من تو را ماه گرفتم هله خورشید تویی Aدر خسوفی گر از این برج و بدن بگریزی
تو ز دیوی نرهی گر ز سلیمان برمی Aوز غریبی نرهی چون ز وطن بگریزی
نه خمش کن که مرا با تو هزاران کار است Aخود سهیلت نهلد تا ز یمن بگریزی