دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2875 نی تو شکلی دگری سنگ نباشی تو زری Aسنگ هم بوی برد نیز که زیباگهری

دل نهادم که به همسایگیت خانه کنم Aکه بسی نادر و سبز و تر و عالی شجری
سبزه ها جمله در این سبزی تو محو شوندAمن چه گویم که تری تو نماند به تری
گر چه چون شیر و شکر با همه آمیخته ای Aهیچ عقلی نپذیرد ز تو که زین نفری

2876 شکنی شیشه مردم گرو از من گیری Aهمه شب عهد کنی روز شکستن گیری

شیری و شیرشکن کینه ز خرگوش مکش Aقادری که شکنی شیر و تهمتن گیری
ای سلیمان که به فرمانت بود دیو و پری Aبی گنه مور چرا بر سر خرمن گیری
ننگری هیچ غنی را و یکی عوری راAخوش گریبان کشی و گوشه دامن گیری
هین مترس ای دل از آن جور که مومن آن جاست Aای دل ار عاقلی آرام به مومن گیری
ترک یک قطره کنی ماهی دریا باشی Aترک یک حبه کنی ملکت مخزن گیری
دور از آبی تو چو روغن چو همه او نشوی Aچون شدی او پس از آن آب ز روغن گیری
ننگ مردانی اگر او به جفا نیزه کشدAبه سوی او نروی و پی جوشن گیری

2877 بر یکی بوسه حقستت که چنان می لرزی Aز آنک جان است و پی دادن جان می لرزی

از دم و دمدمه آیینه دل تیره شودAجهت آینه بر آینه دان می لرزی
این جهان روز و شب از خوف و رجا لرزان است Aچونک تو جان جهانی تو جهان می لرزی
چون قماشات تو اندر همه بازار که راست Aسزدت گر جهت سود و زیان می لرزی
تا که نخجیر تو از بیم تو خود چون لرزدAکه تو صیادی و با تیر و کمان می لرزی
تو به صورت مهی اما به نظر مریخی Aقاصد کشتن خلقی چو سنان می لرزی
گه پی فتنه گری چون می خم می جوشی Aگه چو اعضای غضوب از غلیان می لرزی
دل چو ماه از پی خورشید رخت دق داردAتو چرا همچو دل اندر خفقان می لرزی
به لطف جان بهاری تو و سرسبزی باغ Aباز چون برگ تو از باد خزان می لرزی
خلق چون برگ و تو باد و همه لرزان تواندAظاهرا صف شکنی و به نهان می لرزی
قصر شکری که به تو هر کی رسد شکر کندAسقف صبری تو که از بار گران می لرزی
چون که قاف یقین راسخ و بی لرزه بودAدر گمانی تو مگر که چو کمان می لرزی
دم فروکش هله ای ناطق ظنی و خمش Aکز دم فال زنان همچو زنان می لرزی