دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2868 در دلت چیست عجب که چو شکر می خندی Aدوش شب با کی بدی که چو سحر می خندی

ای بهاری که جهان از دم تو خندان است Aدر سمن زار شکفتی چو شجر می خندی
آتشی از رخ خود در بت و بتخانه زدی Aو اندر آتش بنشستی و چو زر می خندی
مست و خندان ز خرابات خدا می آیی Aبر شر و خیر جهان همچو شرر می خندی
همچو گل ناف تو بر خنده بریده ست خداAلیک امروز مها نوع دگر می خندی
باغ با جمله درختان ز خزان خشک شدندAز چه باغی تو که همچون گل تر می خندی
تو چو ماهی و عدو سوی تو گر تیر کشدAچو مه از چرخ بر آن تیر و سپر می خندی
بوی مشکی تو که بر خنگ هوا می تازی Aآفتابی تو که بر قرص قمر می خندی
تو یقینی و عیان بر ظن و تقلید بخندAنظری جمله و بر نقل و خبر می خندی
در حضور ابدی شاهد و مشهود تویی -بر ره و ره رو و بر کوچ و سفر می خندی
از میان عدم و محو برآوردی سرAبر سر و افسر و بر تاج و کمر می خندی
چون سگ گرسنه هر خلق دهان بگشاده ست Aتویی آن شیر که بر جوع بقر می خندی
آهوان را ز دمت خون جگر مشک شده ست Aرحمت است آنک تو بر خون جگر می خندی
آهوان را به گه صید به گردون گیری Aای که بر دام و دم شعبده گر می خندی
دو سه بیتی که بمانده ست بگو مستانه Aای که تو بر دل بی زیر و زبر می خندی

2869 هست اندر غم تو دلشده دانشمندی Aهمچو نقره ست در آتشکده دانشمندی

بر امید کرم و رحمت بخشایش توAاز ره دور به سر آمده دانشمندی
هست ز اوباش خیالات تو اندر ره عشق Aخسته و شیفته و ره زده دانشمندی
چه زیان دارد خوبی تو را دوست اگرAقوت یابد ز چنین مایده دانشمندی
با چنین جام جنونی که تو گردان کردی Aکی بماند به سر قاعده دانشمندی
کی روا دارد انصاف و جوانمردی توAکه به غم کشته شود بیهده دانشمندی
کی روا دارد خورشید حق گرمی بخش Aکه فسرده شود از مجمده دانشمندی
جانب مدرسه عشق کشیدش لطفت Aتا ز درس تو برد فایده دانشمندی
نحس تربیع عناصر بگرفتش رحمی Aتا منور شود از منقده دانشمندی
بس سخن دارد وز بیم ملال دل توAلب ببسته ست در این معبده دانشمندی

2870 ای دریغا در این خانه دمی بگشودی Aمونس خویش بدیدی دل هر موجودی

چشم یعقوب به دیدار پسر شاد شدی Aساقی وصل شراب صمدی پیمودی
رو نمودی که منم شاهد تو باک مدارAاز زیان هیچ میندیش چو دیدی سودی
هیچ کس رشک نبردی که فلان دست ببردAهر کسی در چمن روح به کام آسودی
نیست روزی که سپاه شبش آرد غارت Aنیست دینار و درم یا هوس معدودی
حاجتت نیست که یاد طرب کهنه کنی Aکی بود در خضر خلد غم امرودی
صد هزاران گره جمع شده بر دل ماAاز نصیب کرمش آب شدی بگشودی
صورت حشو خیالات ره ما بستندAتیغ خورشید رخش خفیه شده در خودی
طالب جمله وی است و لقبش مطلوبی Aعابد جمله وی است و لقبش معبودی
خادم و موذن این مسجد تن جان شماست Aساجدی گشته نهان در صفت مسجودی
ای ایازت دل و جان شمس حق تبریزی Aنیست در هر دو جهان چون تو شه محمودی