دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2866 گر گریزی به ملولی ز من سودایی Aروکشان دست گزان جانب جان بازآیی

زین خیالی که کشان کرد تو را دست بکش Aدست از او گر نکشی دست پشیمان خایی
رو بدو آر و بگو خواجه کجا می کشیم Aک آسمان ماه ندیده ست بدین زیبایی
رایگان روی نموده ست غلط افتادی Aباش تا در طلب و پویه جهان پیمایی
گنده پیر است جهان چادر نو پوشیده Aاز برون شیوه و غنج و ز درون رسوایی
چو بدان پیر روی بخت جوانت گویدAسرخر معده سگ رو که همان را شایی
لا یغرنک سد هوس عن رایی Aکم قصور هدمت من عوج الا رآ
اشتهی انصح لکن لسانی قفلت Aاننی انصح بالصمت علی الاخفا
این همه ترس و نفاق و دودلی باری چیست Aنه که در سایه و در دولت این مولایی
بیم از آن می کندت تا برود بیم از توAیار از آن می گزدت تا همه شکر خایی
شمس تبریز نه شمعی است که غایب گرددAشب چو شد روز چرا منتظر فردایی

2867 نیستی عاشق ای جلف شکم خوار گدای Aدر فروبند و همان گنده کسان را می گای

کار بوزینه نبوده ست فن نجاری Aدعوی یافه مکن یافه مگو ژاژ مخای
عاشقی را تو کیی عشق چه درخورد توست Aشرم دار ای سگ زن روسبی آخر ز خدای

2868 در دلت چیست عجب که چو شکر می خندی Aدوش شب با کی بدی که چو سحر می خندی

ای بهاری که جهان از دم تو خندان است Aدر سمن زار شکفتی چو شجر می خندی
آتشی از رخ خود در بت و بتخانه زدی Aو اندر آتش بنشستی و چو زر می خندی
مست و خندان ز خرابات خدا می آیی Aبر شر و خیر جهان همچو شرر می خندی
همچو گل ناف تو بر خنده بریده ست خداAلیک امروز مها نوع دگر می خندی
باغ با جمله درختان ز خزان خشک شدندAز چه باغی تو که همچون گل تر می خندی
تو چو ماهی و عدو سوی تو گر تیر کشدAچو مه از چرخ بر آن تیر و سپر می خندی
بوی مشکی تو که بر خنگ هوا می تازی Aآفتابی تو که بر قرص قمر می خندی
تو یقینی و عیان بر ظن و تقلید بخندAنظری جمله و بر نقل و خبر می خندی
در حضور ابدی شاهد و مشهود تویی -بر ره و ره رو و بر کوچ و سفر می خندی
از میان عدم و محو برآوردی سرAبر سر و افسر و بر تاج و کمر می خندی
چون سگ گرسنه هر خلق دهان بگشاده ست Aتویی آن شیر که بر جوع بقر می خندی
آهوان را ز دمت خون جگر مشک شده ست Aرحمت است آنک تو بر خون جگر می خندی
آهوان را به گه صید به گردون گیری Aای که بر دام و دم شعبده گر می خندی
دو سه بیتی که بمانده ست بگو مستانه Aای که تو بر دل بی زیر و زبر می خندی