دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2863 وقت آن شد که بدان روح فزا آمیزی Aمرغ زیرک شوی و خوش به دو پا آویزی

سینه بگشا چو درختان به سوی باد بهارAز آنک زهر است تو را باد روی پاییزی
به شکرخنده معنی تو شکر شو همگی Aدر صفات ترشی خواجه چرا بستیزی
زیر دیوار وجود تو تویی گنج گهرAگنج ظاهر شود ار تو ز میان برخیزی
آن قراضه ازلی ریخته در خاک تن است Aکو قراضه تک غلبیر تو گر می بیزی
تیغ جانی تو برآور ز نیام بدنت Aکه دو نیمه کند او قرص قمر از تیزی
تیغ در دست درآ در سر میدان ابدAاز شب و روز برون تاز چو بر شبدیزی
آب حیوان بکش از چشمه به سوی دل خودAز آنک در خلقت جان بر مثل کاریزی
ور نتانی بگریز آ بر شه شمس الدین Aکو به جان هست ز عرش و به بدن تبریزی

2864 به شکرخنده اگر می ببرد دل ز کسی Aمی دهد در عوضش جان خوشی بوالهوسی

گه سحر حمله برد بر دو جهان خورشیدش Aگه به شب گشت کند بر دل و جان چون عسسی
گه بگوید که حذر کن شه شطرنج منم -بیدقی گر ببری من برم از تو فرسی
طوطیانند که خود را بکشند از غیرت Aگر به سوی شکرش راه برد خرمگسی
پاره پاره کند آن طوطی مسکین خود راAگر یکی پاره شکر زو ببرد مرتبسی
در رخ دشمن من دوست بخندید چو برق Aهمچو ابر این دل من پر شد و بگریست بسی
در دل عارف تو هر دو جهان یاوه شودAکی درآید به دو چشمی که تو را دید خسی
جیب مریم ز دمش حامل معنی گرددAکه منم کز نفسی سازم عیسی نفسی
مجمع روح تویی جان به تو خواهد آمدAتو چو بحری همه سیل اند و فرات و ارسی
ای که صالح تو و این هر دو جهان یک اشترAما همه نعره زنان زنگله همچون جرسی
نعره زنگله از جنبش اشتر باشدAکه شتر نقل کند از کنسی تا کنسی
هر چراغی که بسوزد مطلب زو نوری Aنور موسی طلبی رو به چنان مقتبسی
بس کن این گفت خیال است مشو وقف خیال Aچونک هستت به حقیقت نظر و دسترسی
ای ضیاء الحق ذوالفضل حسام الدین توAعارف طب دلی بی رگ و نبض و مجسی

2865 در رخ عشق نگر تا به صفت مرد شوی Aنزد سردان منشین کز دمشان سرد شوی

از رخ عشق بجو چیز دگر جز صورت Aکار آن است که با عشق تو هم درد شوی
چون کلوخی به صفت تو به هوا برنپری Aبه هوا برشوی ار بشکنی و گرد شوی
تو اگر نشکنی آن کت به سرشت او شکندAچونک مرگت شکند کی گهر فرد شوی
برگ چون زرد شود بیخ ترش سبز کندAتو چرا قانعی از عشق کز او زرد شوی