دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2862 هله هشدار که با بی خبران نستیزی Aپیش مستان چنان رطل گران نستیزی

گر نخواهی که کمان وار ابد کژ مانی Aچون کشندت سوی خود همچو کمان نستیزی
گر نخواهی که تو را گرگ هوا بردردAچون تو را خواند سوی خویش شبان نستیزی
عجمی وار نگویی تو شهان را که کییدAچون نمایند تو را نقش و نشان نستیزی
از میان دل و جان تو چو سر برکردندAجان به شکرانه نهی تو به میان نستیزی
چو به ظاهر تو سمعنا و اطعنا گفتی Aظاهر آنگه شود این که به نهان نستیزی
در گمانی ز معاد خود و از مبدا خود -شودت عین چو با اهل عیان نستیزی
در تجلی بنماید دو جهان چون ذرات Aگر شوی ذره و چون کوه گران نستیزی
ز زمان و ز مکان بازرهی گر تو ز خودAچو زمان برگذری و چو مکان نستیزی
مثل چرخ تو در گردش و در کار آیی Aگر چو دولاب تو با آب روان نستیزی
چون جهان زهره ندارد که ستیزد با شاه Aالله الله که تو با شاه جهان نستیزی
هم به بغداد رسی روی خلیفه بینی Aگر کنی عزم سفر در همدان نستیزی
حیله و زوبعی و شیوه و روبه بازی Aراست آید چو تو با شیر ژیان نستیزی
همچو آیینه شوی خامش و گویا تو اگرAهمه دل گردی و بر گفت زبان نستیزی

2863 وقت آن شد که بدان روح فزا آمیزی Aمرغ زیرک شوی و خوش به دو پا آویزی

سینه بگشا چو درختان به سوی باد بهارAز آنک زهر است تو را باد روی پاییزی
به شکرخنده معنی تو شکر شو همگی Aدر صفات ترشی خواجه چرا بستیزی
زیر دیوار وجود تو تویی گنج گهرAگنج ظاهر شود ار تو ز میان برخیزی
آن قراضه ازلی ریخته در خاک تن است Aکو قراضه تک غلبیر تو گر می بیزی
تیغ جانی تو برآور ز نیام بدنت Aکه دو نیمه کند او قرص قمر از تیزی
تیغ در دست درآ در سر میدان ابدAاز شب و روز برون تاز چو بر شبدیزی
آب حیوان بکش از چشمه به سوی دل خودAز آنک در خلقت جان بر مثل کاریزی
ور نتانی بگریز آ بر شه شمس الدین Aکو به جان هست ز عرش و به بدن تبریزی

2864 به شکرخنده اگر می ببرد دل ز کسی Aمی دهد در عوضش جان خوشی بوالهوسی

گه سحر حمله برد بر دو جهان خورشیدش Aگه به شب گشت کند بر دل و جان چون عسسی
گه بگوید که حذر کن شه شطرنج منم -بیدقی گر ببری من برم از تو فرسی
طوطیانند که خود را بکشند از غیرت Aگر به سوی شکرش راه برد خرمگسی
پاره پاره کند آن طوطی مسکین خود راAگر یکی پاره شکر زو ببرد مرتبسی
در رخ دشمن من دوست بخندید چو برق Aهمچو ابر این دل من پر شد و بگریست بسی
در دل عارف تو هر دو جهان یاوه شودAکی درآید به دو چشمی که تو را دید خسی
جیب مریم ز دمش حامل معنی گرددAکه منم کز نفسی سازم عیسی نفسی
مجمع روح تویی جان به تو خواهد آمدAتو چو بحری همه سیل اند و فرات و ارسی
ای که صالح تو و این هر دو جهان یک اشترAما همه نعره زنان زنگله همچون جرسی
نعره زنگله از جنبش اشتر باشدAکه شتر نقل کند از کنسی تا کنسی
هر چراغی که بسوزد مطلب زو نوری Aنور موسی طلبی رو به چنان مقتبسی
بس کن این گفت خیال است مشو وقف خیال Aچونک هستت به حقیقت نظر و دسترسی
ای ضیاء الحق ذوالفضل حسام الدین توAعارف طب دلی بی رگ و نبض و مجسی