دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2861 چند روز است که شطرنج عجب می بازی Aدانه بوالعجب و دام عجب می سازی

کی برد جان ز تو گر ز آنک تو دل سخت کنی Aکی برد سر ز تو گر ز آنک بدین پردازی
صفت حکم تو در خون شهیدان رقصدAمرگ موش است ولیکن بر گربه بازی
بدگمان باشد عاشق تو از این ها دوری Aهمه لطفی و ز سر لطف دگر آغازی
همچو نایم ز لبت می چشم و می نالم Aکم زنم تا نکند کس طمع انبازی
نای اگر ناله کند لیک از او بوی لبت -برسد سوی دماغ و بکند غمازی
تو که می ناله کنی گر نه پی طراری است Aاز گزافه تو چنین خوش دم و خوش آوازی
نه هر آواز گواه است خبر می آردAاین خبر فهم کن ار همنفس آن رازی
ای دل از خویش و از اندیشه تهی شو زیراAنی تهی گشت از آن یافت ز وی دمسازی

2862 هله هشدار که با بی خبران نستیزی Aپیش مستان چنان رطل گران نستیزی

گر نخواهی که کمان وار ابد کژ مانی Aچون کشندت سوی خود همچو کمان نستیزی
گر نخواهی که تو را گرگ هوا بردردAچون تو را خواند سوی خویش شبان نستیزی
عجمی وار نگویی تو شهان را که کییدAچون نمایند تو را نقش و نشان نستیزی
از میان دل و جان تو چو سر برکردندAجان به شکرانه نهی تو به میان نستیزی
چو به ظاهر تو سمعنا و اطعنا گفتی Aظاهر آنگه شود این که به نهان نستیزی
در گمانی ز معاد خود و از مبدا خود -شودت عین چو با اهل عیان نستیزی
در تجلی بنماید دو جهان چون ذرات Aگر شوی ذره و چون کوه گران نستیزی
ز زمان و ز مکان بازرهی گر تو ز خودAچو زمان برگذری و چو مکان نستیزی
مثل چرخ تو در گردش و در کار آیی Aگر چو دولاب تو با آب روان نستیزی
چون جهان زهره ندارد که ستیزد با شاه Aالله الله که تو با شاه جهان نستیزی
هم به بغداد رسی روی خلیفه بینی Aگر کنی عزم سفر در همدان نستیزی
حیله و زوبعی و شیوه و روبه بازی Aراست آید چو تو با شیر ژیان نستیزی
همچو آیینه شوی خامش و گویا تو اگرAهمه دل گردی و بر گفت زبان نستیزی

2863 وقت آن شد که بدان روح فزا آمیزی Aمرغ زیرک شوی و خوش به دو پا آویزی

سینه بگشا چو درختان به سوی باد بهارAز آنک زهر است تو را باد روی پاییزی
به شکرخنده معنی تو شکر شو همگی Aدر صفات ترشی خواجه چرا بستیزی
زیر دیوار وجود تو تویی گنج گهرAگنج ظاهر شود ار تو ز میان برخیزی
آن قراضه ازلی ریخته در خاک تن است Aکو قراضه تک غلبیر تو گر می بیزی
تیغ جانی تو برآور ز نیام بدنت Aکه دو نیمه کند او قرص قمر از تیزی
تیغ در دست درآ در سر میدان ابدAاز شب و روز برون تاز چو بر شبدیزی
آب حیوان بکش از چشمه به سوی دل خودAز آنک در خلقت جان بر مثل کاریزی
ور نتانی بگریز آ بر شه شمس الدین Aکو به جان هست ز عرش و به بدن تبریزی