دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2859 برو ای عشق که تا شحنه خوبان شده ای Aتوبه و توبه کنان را همه گردن زده ای

کی شود با تو معول که چنین صاعقه ای Aکی کند با تو حریفی که همه عربده ای
نی زمین و نه فلک را قدم و طاقت توست Aنه در این شش جهتی پس ز کجا آمده ای
هشت جنت به تو عاشق تو چه زیبا رویی Aهفت دوزخ ز تو لرزان تو چه آتشکده ای
دوزخت گوید بگذر که مرا تاب تو نیست Aجنت جنتی و دوزخ دوزخ بده ای
چشم عشاق ز چشم خوش تو تردامن Aفتنه و رهزن هر زاهد و هر زاهده ای
بی تو در صومعه بودن بجز از سودا نیست Aز آنک تو زندگی صومعه و معبده ای
دل ویران مرا داد ده ای قاضی عشق Aکه خراج از ده ویران دلم بستده ای
ای دل ساده من داد ز کی می خواهی Aخون مباح است بر عشق اگر زین رده ای
داد عشاق ز اندازه جان بیرون است Aتو در اندیشه و در وسوسه بیهده ای
جز صفات ملکی نیست یقین محرم عشق Aتو گرفتار صفات خر و دیو و دده ای
بس کن و سحر مکن اول خود را برهان Aکه اسیر هوس جادویی و شعبده ای

2860 هست در حلقه ما حلقه ربایی عجبی Aقمری باخبری درد دوایی عجبی

هست در صفه ما صف شکنی کز نظرش Aتابد از روزن دل نور ضیایی عجبی
این چه جام است که از عین بقا سر برزدAتا زند جان منش طال بقایی عجبی
هر کی از ظلمت غم بر دل او بند بودAیابد از دولت او بندگشایی عجبی
این چه سحر است که خلق از نظرش محرومندAیا چه ابر است بر آن ماه لقایی عجبی
از کجا تافت چنان ماه در این قالب تن Aتا ز جا رفت دل و رفت به جایی عجبی
چون دل از خانه وهم حدثان بیرون شدAز یکی دانه در دید سرایی عجبی
می نمود از در و دیوار سرا در تابش Aهشت جنت ز یکی روح فزایی عجبی
شمس تبریز از این خوف و رجا بازرهان Aتا برآید ز عدم خوف و رجایی عجبی

2861 چند روز است که شطرنج عجب می بازی Aدانه بوالعجب و دام عجب می سازی

کی برد جان ز تو گر ز آنک تو دل سخت کنی Aکی برد سر ز تو گر ز آنک بدین پردازی
صفت حکم تو در خون شهیدان رقصدAمرگ موش است ولیکن بر گربه بازی
بدگمان باشد عاشق تو از این ها دوری Aهمه لطفی و ز سر لطف دگر آغازی
همچو نایم ز لبت می چشم و می نالم Aکم زنم تا نکند کس طمع انبازی
نای اگر ناله کند لیک از او بوی لبت -برسد سوی دماغ و بکند غمازی
تو که می ناله کنی گر نه پی طراری است Aاز گزافه تو چنین خوش دم و خوش آوازی
نه هر آواز گواه است خبر می آردAاین خبر فهم کن ار همنفس آن رازی
ای دل از خویش و از اندیشه تهی شو زیراAنی تهی گشت از آن یافت ز وی دمسازی