دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2858 صنما تو همچو آتش قدح مدام داری Aبه جواب هر سلامی که کنند جام داری

ز برای تو اگر تن دو هزار جان سپاردAز خداش وحی آید که هنوز وام داری
چو حقت ز غیرت خود ز تو نیز کرد پنهان Aبه درون جان چاکر چه پدید نام داری
چو سلام تو شنیدم ز سلامتی بریدم Aصنما هزار آتش تو در آن سلام داری
ز پی غلامی تو چو بسوخت جان شاهان Aبه کدام روی گویم که چو من غلام داری
تو هنوز روح بودی که تمام شد مرادت Aبجز از برای فتنه به جهان چه کام داری
توریز بخت یارت به خدا که راست گویی Aکه میان شیرمردان چو ویی کدام داری
تبریز شاد بادا که ز نور و فر آن شه Aدو هزار بیش چاکر چو یمن چو شام داری
نظر خدای خواهم که تو را به من رساندAبه دعا چه خواهمت من که همه تو رام داری
نظر حسود مسکین طرقید از تفکرAنرسید در تو هر چند که تو لطف عام داری
چه حسود بلک عاشق دو هزار هر نواحی Aنه خیالشان نمایی نه به کس پیام داری
تو خدای شمس دین را به من غلام بخشی Aچو غلامیی ورا تو به شهان حرام داری
لقبت چو می بگویم دل من همی بلرزدAتو دلا مترس زیرا که شه کرام داری

2859 برو ای عشق که تا شحنه خوبان شده ای Aتوبه و توبه کنان را همه گردن زده ای

کی شود با تو معول که چنین صاعقه ای Aکی کند با تو حریفی که همه عربده ای
نی زمین و نه فلک را قدم و طاقت توست Aنه در این شش جهتی پس ز کجا آمده ای
هشت جنت به تو عاشق تو چه زیبا رویی Aهفت دوزخ ز تو لرزان تو چه آتشکده ای
دوزخت گوید بگذر که مرا تاب تو نیست Aجنت جنتی و دوزخ دوزخ بده ای
چشم عشاق ز چشم خوش تو تردامن Aفتنه و رهزن هر زاهد و هر زاهده ای
بی تو در صومعه بودن بجز از سودا نیست Aز آنک تو زندگی صومعه و معبده ای
دل ویران مرا داد ده ای قاضی عشق Aکه خراج از ده ویران دلم بستده ای
ای دل ساده من داد ز کی می خواهی Aخون مباح است بر عشق اگر زین رده ای
داد عشاق ز اندازه جان بیرون است Aتو در اندیشه و در وسوسه بیهده ای
جز صفات ملکی نیست یقین محرم عشق Aتو گرفتار صفات خر و دیو و دده ای
بس کن و سحر مکن اول خود را برهان Aکه اسیر هوس جادویی و شعبده ای

2860 هست در حلقه ما حلقه ربایی عجبی Aقمری باخبری درد دوایی عجبی

هست در صفه ما صف شکنی کز نظرش Aتابد از روزن دل نور ضیایی عجبی
این چه جام است که از عین بقا سر برزدAتا زند جان منش طال بقایی عجبی
هر کی از ظلمت غم بر دل او بند بودAیابد از دولت او بندگشایی عجبی
این چه سحر است که خلق از نظرش محرومندAیا چه ابر است بر آن ماه لقایی عجبی
از کجا تافت چنان ماه در این قالب تن Aتا ز جا رفت دل و رفت به جایی عجبی
چون دل از خانه وهم حدثان بیرون شدAز یکی دانه در دید سرایی عجبی
می نمود از در و دیوار سرا در تابش Aهشت جنت ز یکی روح فزایی عجبی
شمس تبریز از این خوف و رجا بازرهان Aتا برآید ز عدم خوف و رجایی عجبی