دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2855 هله ای دلی که خفته تو به زیر ظل مایی Aشب و روز در نمازی به حقیقت و غزالی

مه بدر نور بارد سگ کوی بانگ داردAز برای بانگ هر سگ مگذار روشنایی
به نماز نان برسته جز نان دگر چه خواهدAدل همچو بحر باید که گهر کند گدایی
اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیراAبستان میی که یابی ز تفش ز خود رهایی
به خدا به ذات پاکش که میی است کز حراکش Aبرهد تن از هلاکش به سعادت سمایی
بستان مکن ستیزه تو بدین حیات ریزه Aکه حیات کامل آمد ز ورای جان فزایی
بهلم دگر نگویم که دریغ باشد ای جان Aبر کور یوسفی را حرکات و خودنمایی

2856 صنما چگونه گویم که تو نور جان مایی Aکه چه طاقت است جان را چو تو نور خود نمایی

تو چنان همایی ای جان که به زیر سایه توAبه کف آورند زاغان همه خلقت همایی
کرم تو عذرخواه همه مجرمان عالم Aتو امان هر بلایی تو گشاد بندهایی
تویی گوهری که محو است دو هزار بحر در توAتویی بحر بی کرانه ز صفات کبریایی
به وصال می بنالم که چه بی وفا قرینی Aبه فراق می بزارم که چه یار باوفایی
به گه وصال آن مه چه بود خدای داندAکه گه فراق باری طرب است و جان فزایی
دل اگر جنون آرد خردش تویی که رفتی Aرخ توست عذرخواهش به گهی که رخ گشایی

2857 چه جمال جان فزایی که میان جان مایی Aتو به جان چه می نمایی تو چنین شکر چرایی

چو بدان تو راه یابی چو هزار مه بتابی Aتو چه آتش و چه آبی تو چنین شکر چرایی
غم عشق تو پیاده شده قلعه ها گشاده Aبه سپاه نور ساده تو چنین شکر چرایی
همه زنگ را شکسته شده دست جمله بسته Aشه چین بس خجسته تو چنین شکر چرایی
تو چراغ طور سینا تو هزار بحر و میناAبجز از تو جان مبینا تو چنین شکر چرایی
تو برسته از فزونی ز قیاس ها برونی Aبه دو چشم مست خونی تو چنین شکر چرایی
به دلم چه آذر آمد چو خیال تو درآمدAدو جهان به هم برآمد تو چنین شکر چرایی
تو در آن دو رخ چه داری که فکندی از عیاری Aدو هزار بی قراری تو چنین شکر چرایی
چو بدان لطیف خنده همه را بکرده بنده Aز دم تو مرده زنده تو چنین شکر چرایی
چو صفات حسن ایزد عرقت به بحر ریزدAدو هزار موج خیزد تو چنین شکر چرایی
چو دو زلف توست طوقم ز شراب توست شوقم Aبنگر که در چه ذوقم تو چنین شکر چرایی
ز گلت سمن فنا شد همه مکر و فن فنا شدAمن و صد چو من فنا شد تو چنین شکر چرایی