دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2854 برسید لک لک جان که بهار شد کجایی Aبشکفت جمله عالم گل و برگ جان فزایی

رخ یوسفان ببینی که ز چاه سر برآردAهمه گلرخان ببینی که کنند خودنمایی
ثمرات دل شکسته به درون خاک بسته Aبگشاده دیده دیده ز بلای دی رهایی
خضر و سمن چو رندان بشکسته اند زندان Aگل و لاله شاد و خندان ز سعادت عطایی
همه مریمان کامل همه بکر و گشته حامل Aبنموده عارفان دل به جناب کبریایی
چو شکوفه کرد به بستان ز ره دهن چو مستان Aتو نصیب خویش بستان ز زمانه گر ز مایی
به مثال گربه هر یک به دهان گرفته کودک Aسوی مادران گلشن به نظاره چون نیایی
بنگر به مرغ خوش پر چو خطیب فوق منبرAبه ثنا و حمد داور بگرفته خوش نوایی

2855 هله ای دلی که خفته تو به زیر ظل مایی Aشب و روز در نمازی به حقیقت و غزالی

مه بدر نور بارد سگ کوی بانگ داردAز برای بانگ هر سگ مگذار روشنایی
به نماز نان برسته جز نان دگر چه خواهدAدل همچو بحر باید که گهر کند گدایی
اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیراAبستان میی که یابی ز تفش ز خود رهایی
به خدا به ذات پاکش که میی است کز حراکش Aبرهد تن از هلاکش به سعادت سمایی
بستان مکن ستیزه تو بدین حیات ریزه Aکه حیات کامل آمد ز ورای جان فزایی
بهلم دگر نگویم که دریغ باشد ای جان Aبر کور یوسفی را حرکات و خودنمایی

2856 صنما چگونه گویم که تو نور جان مایی Aکه چه طاقت است جان را چو تو نور خود نمایی

تو چنان همایی ای جان که به زیر سایه توAبه کف آورند زاغان همه خلقت همایی
کرم تو عذرخواه همه مجرمان عالم Aتو امان هر بلایی تو گشاد بندهایی
تویی گوهری که محو است دو هزار بحر در توAتویی بحر بی کرانه ز صفات کبریایی
به وصال می بنالم که چه بی وفا قرینی Aبه فراق می بزارم که چه یار باوفایی
به گه وصال آن مه چه بود خدای داندAکه گه فراق باری طرب است و جان فزایی
دل اگر جنون آرد خردش تویی که رفتی Aرخ توست عذرخواهش به گهی که رخ گشایی