دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2852 چو یقین شده ست دل را که تو جان جان جانی Aبگشا در عنایت که ستون صد جهانی

چو فراق گشت سرکش بزنی تو گردنش خوش Aبه قصاص عاشقانت که تو صارم زمانی
چو وصال گشت لاغر تو بپرورش به ساغرAهمه چیز را به پیشت خورشی است رایگانی
به حمل رسید آخر به سعادت آفتابت Aکه جهان پیر یابد ز تو تابش جوانی
چه سماع هاست در جان چه قرابه های ریزان Aکه به گوش می رسد زان دف و بربط و اغانی
چه پر است این گلستان ز دم هزاردستان Aکه ز های و هوی مستان تو می از قدح ندانی
همه شاخه ها شکفته ملکان قدح گرفته Aهمگان ز خویش رفته به شراب آسمانی
برسان سلام جانم تو بدان شهان ولیکن Aتو کسی به هش نیابی که سلامشان رسانی
پشه نیز باده خورده سر و ریش یاوه کرده Aنمرود را به دشنه ز وجود کرده فانی
چو به پشه این رساند تو بگو به پیل چه دهدAچه کنم به شرح ناید می جام لامکانی
ز شراب جان پذیرش سگ کهف شیرگیرش Aکه به گرد غار مستان نکند بجز شبانی
چو سگی چنین ز خود شد تو ببین که شیر شرزه Aچو وفا کند چه یابد ز رحیق آن اوانی
تبریز مشرقی شد به طلوع شمس دینی Aکه از او رسد شرارت به کواکب معانی

2853 تو ز عشق خود نپرسی که چه خوب و دلربایی Aدو جهان به هم برآید چو جمال خود نمایی

تو شراب و ما سبویی تو چو آب و ما چو جویی Aنه مکان تو را نه سویی و همه به سوی مایی
به تو دل چگونه پوید نظرم چگونه جویدAکه سخن چگونه پرسد ز دهان که تو کجایی
تو به گوش دل چه گفتی که به خنده اش شکفتی Aبه دهان نی چه دادی که گرفت قندخایی
تو به می چه جوش دادی به عسل چه نوش دادی Aبه خرد چه هوش دادی که کند بلندرایی
ز تو خاک ها منقش دل خاکیان مشوش Aز تو ناخوشی شده خوش که خوشی و خوش فزایی
طرب از تو باطرب شد عجب از تو بوالعجب شدAکرم از تو نوش لب شد که کریم و پرعطایی
دل خسته را تو جویی ز حوادثش تو شویی Aسخنی به درد گویی که همو کند دوایی
ز تو است ابر گریان ز تو است برق خندان Aز تو خود هزار چندان که تو معدن وفایی

2854 برسید لک لک جان که بهار شد کجایی Aبشکفت جمله عالم گل و برگ جان فزایی

رخ یوسفان ببینی که ز چاه سر برآردAهمه گلرخان ببینی که کنند خودنمایی
ثمرات دل شکسته به درون خاک بسته Aبگشاده دیده دیده ز بلای دی رهایی
خضر و سمن چو رندان بشکسته اند زندان Aگل و لاله شاد و خندان ز سعادت عطایی
همه مریمان کامل همه بکر و گشته حامل Aبنموده عارفان دل به جناب کبریایی
چو شکوفه کرد به بستان ز ره دهن چو مستان Aتو نصیب خویش بستان ز زمانه گر ز مایی
به مثال گربه هر یک به دهان گرفته کودک Aسوی مادران گلشن به نظاره چون نیایی
بنگر به مرغ خوش پر چو خطیب فوق منبرAبه ثنا و حمد داور بگرفته خوش نوایی