دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2845 بت من به طعنه گوید چه میان ره فتادی Aصنما چرا نیفتم ز چنان میی که دادی

صنما چنان فتادم که به حشر هم نخیزم Aچو چنان قدح گرفتی سر مشک را گشادی
شده ام خراب لیکن قدری وقوف دارم Aکه سرم تو برگرفتی به کنار خود نهادی
صنما ز چشم مستت که شرابدار عشق است Aبدهی می و قدح نی چه عظیم اوستادی
کرم تو است این هم که شراب برد عقلم Aکه اگر به عقل بودی شکافدی ز شادی
قدحی به من بدادی که همی زنم دو دستک Aکه به یک قدح برستم ز هزار بی مرادی
به دو چشم شوخ مستت که طرب بزاد از وی Aکه تو روح اولینی و ز هیچ کس نزادی

2846 چو مرا ز عشق کهنه صنما به یاد دادی Aدل همچو آتشم را به هزار باد دادی

چو ز هجر تو به نالم ز خدا جواب آیدAکه چو یوسفی خریدی به چه در مزاد دادی
دو جهان اگر درآید به دلم حقیر باشدAدل خسته را ز عشقت چه عجب گشاد دادی
تو اگر ز خار گفتی دو هزار گل شکفتی Aتو اگر چه تلخ گفتی همگی مراد دادی
تبریز شمس دین تو ز جهان جان چه داری Aکه دکان این جهان را تو چنین کساد دادی

2847 دل بی قرار را گو که چو مستقر نداری Aسوی مستقر اصلی ز چه رو سفر نداری

به دم خوش سحرگه همه خلق زنده گرددAتو چگونه دلستانی که دم سحر نداری
تو چگونه گلستانی که گلی ز تو نرویدAتو چگونه باغ و راغی که یکی شجر نداری
تو دلا چنان شدستی ز خرابی و ز مستی Aسخن پدر نگویی هوس پسر نداری
به مثال آفتابی نروی مگر که تنهاAبه مثال ماه شب رو حشم و حشر نداری
تو در این سرا چو مرغی چو هوات آرزو شدAبپری ز راه روزن هله گیر در نداری
و اگر گرفته جانی که نه روزن است و نی درAچو عرق ز تن برون رو که جز این گذر نداری
تو چو جعد موی داری چه غم ار کله بیفتدAتو چو کوه پای داری چه غم ار کمر نداری
چو فرشتگان گردون به تو تشنه اند و عاشق Aرسدت ز نازنینی که سر بشر نداری
نظرت ز چیست روشن اگر آن نظر ندیدی Aرخ تو ز چیست تابان اگر آن گهر نداری
تو بگو مر آن ترش را ترشی ببر از این جاAور از آن شراب خوردی ز چه رو بطر نداری
وگر از درونه مستی و به قاصدی ترش روAبدر اندر آب و آتش که دگر خطر نداری
بدهد خدا به دریا خبری که رام او شوAبنهد خبر در آتش که در او اثر نداری