دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2844 تو کیی در این ضمیرم که فزونتر از جهانی Aتو که نکته جهانی ز چه نکته می جهانی

تو کدام و من کدامم تو چه نام و من چه نامم Aتو چه دانه من چه دامم که نه اینی و نه آنی
تو قلم به دست داری و جهان چو نقش پیشت Aصفتیش می نگاری صفتیش می ستانی
چو قلم ز دست بنهی بدهیش بی قلم توAصفتی که نور گیرد ز خطاب لن ترانی
تن اگر چه در دوادو اثر نشان جان است Aبنماید از لطافت رخ جان بدین نشانی
سخن و زبان اگر چه که نشان و فیض حق است Aبه چه ماند این زبانه به فسانه زبانی
گل و خار و باغ اگر چه اثری است ز آسمان هاAبه چه ماند این حشیشی به جمال آسمانی
وگر آسمان و اختر دهدت نشان جانان Aبه چه ماند این دو فانی به جلالت معانی
بفروز آتشی را که در او نشان بسوزدAبه نشان رسی تو آن دم که تو بی نشان بمانی
هجر الحبیب روحی و هما بلامکان Aحجبا عن المدارک لنهایه التدانی
و هوائه ربیع نضرت به جنان Aو جنانه محیط و جنانه جنانی

2845 بت من به طعنه گوید چه میان ره فتادی Aصنما چرا نیفتم ز چنان میی که دادی

صنما چنان فتادم که به حشر هم نخیزم Aچو چنان قدح گرفتی سر مشک را گشادی
شده ام خراب لیکن قدری وقوف دارم Aکه سرم تو برگرفتی به کنار خود نهادی
صنما ز چشم مستت که شرابدار عشق است Aبدهی می و قدح نی چه عظیم اوستادی
کرم تو است این هم که شراب برد عقلم Aکه اگر به عقل بودی شکافدی ز شادی
قدحی به من بدادی که همی زنم دو دستک Aکه به یک قدح برستم ز هزار بی مرادی
به دو چشم شوخ مستت که طرب بزاد از وی Aکه تو روح اولینی و ز هیچ کس نزادی

2846 چو مرا ز عشق کهنه صنما به یاد دادی Aدل همچو آتشم را به هزار باد دادی

چو ز هجر تو به نالم ز خدا جواب آیدAکه چو یوسفی خریدی به چه در مزاد دادی
دو جهان اگر درآید به دلم حقیر باشدAدل خسته را ز عشقت چه عجب گشاد دادی
تو اگر ز خار گفتی دو هزار گل شکفتی Aتو اگر چه تلخ گفتی همگی مراد دادی
تبریز شمس دین تو ز جهان جان چه داری Aکه دکان این جهان را تو چنین کساد دادی