دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2843 هله ای پری شب رو که ز خلق ناپدیدی Aبه خدا به هیچ خانه تو چنین چراغ دیدی

نه ز بادها بمیرد نه ز نم کمی پذیردAنه ز روزگار گیرد کهنی و یا قدیدی
هله آسمان عالی ز تو خوش همه حوالی Aسفری دراز کردی به مسافران رسیدی
تو بگو وگر نگویی به خدا که من بگویم Aکه چرا ستارگان را سوی کهکشان کشیدی
سخنی ز نسر طایر طلبیدم از ضمایرAکه عجب در آن چمن ها که ملک بود پریدی
بزد آه سرد و گفتا که بر آن در است قفلی Aکه بجز عنایت شه نکند برو کلیدی
چو فغان او شنیدم سوی عشق بنگریدم Aکه چو نیستت سر او دل او چرا خلیدی
به جواب گفت عشقم که مکن تو باور او راAکه درونه گنج دارد تو چه مکر او خریدی
چو شنیدم این بگفتم تو عجبتری و یا اوAکه هزار جوحی این جا نکند بجز مریدی
هله عشق عاشقان را و مسافران جان راAخوش و نوش و شادمان کن که هزار روز عیدی
تو چو یوسف جمالی که ز ناز لاابالی -به درآمدی و حالی کف عاشقان گزیدی
خمش ار چه داد داری طرب و گشاد داری Aبه چنین گشاد گویی که روان بایزیدی

2844 تو کیی در این ضمیرم که فزونتر از جهانی Aتو که نکته جهانی ز چه نکته می جهانی

تو کدام و من کدامم تو چه نام و من چه نامم Aتو چه دانه من چه دامم که نه اینی و نه آنی
تو قلم به دست داری و جهان چو نقش پیشت Aصفتیش می نگاری صفتیش می ستانی
چو قلم ز دست بنهی بدهیش بی قلم توAصفتی که نور گیرد ز خطاب لن ترانی
تن اگر چه در دوادو اثر نشان جان است Aبنماید از لطافت رخ جان بدین نشانی
سخن و زبان اگر چه که نشان و فیض حق است Aبه چه ماند این زبانه به فسانه زبانی
گل و خار و باغ اگر چه اثری است ز آسمان هاAبه چه ماند این حشیشی به جمال آسمانی
وگر آسمان و اختر دهدت نشان جانان Aبه چه ماند این دو فانی به جلالت معانی
بفروز آتشی را که در او نشان بسوزدAبه نشان رسی تو آن دم که تو بی نشان بمانی
هجر الحبیب روحی و هما بلامکان Aحجبا عن المدارک لنهایه التدانی
و هوائه ربیع نضرت به جنان Aو جنانه محیط و جنانه جنانی

2845 بت من به طعنه گوید چه میان ره فتادی Aصنما چرا نیفتم ز چنان میی که دادی

صنما چنان فتادم که به حشر هم نخیزم Aچو چنان قدح گرفتی سر مشک را گشادی
شده ام خراب لیکن قدری وقوف دارم Aکه سرم تو برگرفتی به کنار خود نهادی
صنما ز چشم مستت که شرابدار عشق است Aبدهی می و قدح نی چه عظیم اوستادی
کرم تو است این هم که شراب برد عقلم Aکه اگر به عقل بودی شکافدی ز شادی
قدحی به من بدادی که همی زنم دو دستک Aکه به یک قدح برستم ز هزار بی مرادی
به دو چشم شوخ مستت که طرب بزاد از وی Aکه تو روح اولینی و ز هیچ کس نزادی