دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2841 به خدا کسی نجنبد چو تو تن زنی نجنبی Aکه پیاله هاست مردم تو شراب بخش خنبی

هله خواجه خاک او شو چو سوار شد به میدان Aسر اسب را مگردان که تو سر نه ای تو سنبی
که در آن زمان سری تو که تو خویش دنب دانی Aچو تو را سری هوس شد تو یقین بدانک دنبی
ز جهان گریز و وابر تو ز طاق و از طرنبش Aچو ز خویش طاق گشتی ز چه بسته طرنبی
تو بدان خدای بنگر که صد اعتقاد بخشدAز چه سنی است مروی ز چه رافضی است قنبی
بفرست سوی بینش همه نطق را و تن راAکه تو را یکی نظر به که همیشه می غرنبی

2842 بت من ز در درآمد به مبارکی و شادی Aبه مراد دل رسیدم به جهان بی مرادی

تو بپرس چون درآمد که برون نرفت هرگزAکه درآمد و برون شد صفتی بود جمادی
غلطم مگو که چون شد ز چگونگی برون شدAتو چگونه ای ولیکن تو ز بی چگونه زادی
چه چگونه بد عدم را چه نشان نهی قدم راAنگر اولین قدم را که تو بس نکو نهادی
همه بیخودی پسندم همه تن چو گل بخندم Aبه طرب میان ببندم که چنین دری گشادی

2843 هله ای پری شب رو که ز خلق ناپدیدی Aبه خدا به هیچ خانه تو چنین چراغ دیدی

نه ز بادها بمیرد نه ز نم کمی پذیردAنه ز روزگار گیرد کهنی و یا قدیدی
هله آسمان عالی ز تو خوش همه حوالی Aسفری دراز کردی به مسافران رسیدی
تو بگو وگر نگویی به خدا که من بگویم Aکه چرا ستارگان را سوی کهکشان کشیدی
سخنی ز نسر طایر طلبیدم از ضمایرAکه عجب در آن چمن ها که ملک بود پریدی
بزد آه سرد و گفتا که بر آن در است قفلی Aکه بجز عنایت شه نکند برو کلیدی
چو فغان او شنیدم سوی عشق بنگریدم Aکه چو نیستت سر او دل او چرا خلیدی
به جواب گفت عشقم که مکن تو باور او راAکه درونه گنج دارد تو چه مکر او خریدی
چو شنیدم این بگفتم تو عجبتری و یا اوAکه هزار جوحی این جا نکند بجز مریدی
هله عشق عاشقان را و مسافران جان راAخوش و نوش و شادمان کن که هزار روز عیدی
تو چو یوسف جمالی که ز ناز لاابالی -به درآمدی و حالی کف عاشقان گزیدی
خمش ار چه داد داری طرب و گشاد داری Aبه چنین گشاد گویی که روان بایزیدی