دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2836 به چه روی پشت آرم به کسی که از گزینی Aسوی او کند خدا رو به حدیث و همنشینی

نه که روی و پشت عالم همه رو به قبله داردAکه ز کیمیاست مس را برهیدن از مسینی
همگان ز خود گریزان سوی حق و نعل ریزان Aکه ز کاسدی رسانمان به لطافت و ثمینی
نه زمین ستان بخفته ز رخ فلک شکفته Aز فلک نبات یابد برهد از این زمینی
دهد آن حبوب علوی به زمین خوشی و حلوی Aبه بهار امانتی ها بنماید از امینی
هله ای حیات حسی بگریز هم ز مسی Aسوی آسمان قدسی که تو عاشق مهینی
ز برای دعوت جان برسیده اند خوبان Aکه بیا به معدن و کان بهل این قراضه چینی
به خدا که ماه رویی به خدا فرشته خویی Aبه خدا که مشک بویی به خدا که این چنینی
تو که یوسف زمانی چه میان هندوانی -برو آینه طلب کن بنگر که روی بینی
به صفا چو آسمانی به ملاطفت چو جانی Aبه شکفتگی چنانی به نهفتگی چنینی
به خزینه خوب رختی ز قدیم نیکبختی Aبه نبات چون درختی به ثبات چون یقینی
شده ام چو موم ای جان به هوای مهر سلطان Aبرسان به موم مهرش که گزیده تر نگینی
هله بس که کاسه ها را به طعام او است قیمت Aو اگر نه خاک نه ارزد همه کاسه های چینی

2837 هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی Aبرسد وصال دولت بکند خدا خدایی

ز کرم مزید آید دو هزار عید آیدAدو جهان مرید آید تو هنوز خود کجایی
شکر وفا بکاری سر روح را بخاری Aز زمانه عار داری به نهم فلک برآیی
کرمت به خود کشاند به مراد دل رساندAغم این و آن نماند بدهد صفا صفایی
هله عاشقان صادق مروید جز موافق Aکه سعادتی است سابق ز درون باوفایی
به مقام خاک بودی سفر نهان نمودی Aچو به آدمی رسیدی هله تا به این نپایی
تو مسافری روان کن سفری بر آسمان کن Aتو بجنب پاره پاره که خدا دهد رهایی
بنگر به قطره خون که دلش لقب نهادی Aکه بگشت گرد عالم نه ز راه پر و پایی
نفسی روی به مغرب نفسی روی به مشرق Aنفسی به عرش و کرسی که ز نور اولیایی
بنگر به نور دیده که زند بر آسمان هاAبه کسی که نور دادش بنمای آشنایی
خمش از سخن گزاری تو مگر قدم نداری Aتو اگر بزرگواری چه اسیر تنگنایی

2838 صفت خدای داری چو به سینه ای درآیی Aلمعان طور سینا تو ز سینه وانمایی

صفت چراغ داری چو به خانه شب درآیی Aهمه خانه نور گیرد ز فروغ روشنایی
صفت شراب داری تو به مجلسی که باشی Aدو هزار شور و فتنه فکنی ز خوش لقایی
چو طرب رمیده باشد چو هوس پریده باشدAچه گیاه و گل بروید چو تو خوش کنی سقایی
چو جهان فسرده باشد چو نشاط مرده باشدAچه جهان های دیگر که ز غیب برگشایی
ز تو است این تقاضا به درون بی قراران Aو اگر نه تیره گل را به صفا چه آشنایی
فلکی به گرد خاکی شب و روز گشته گردان Aفلکا ز ما چه خواهی نه تو معدن ضیایی
نفسی سرشک ریزی نفسی تو خاک بیزی Aنه قراضه جویی آخر همه کان و کیمیایی
مثل قراضه جویان شب و روز خاک بیزی Aز چه خاک می پرستی نه تو قبله دعایی
چه عجب اگر گدایی ز شهی عطا بجویدAعجب این که پادشاهی ز گدا کند گدایی
و عجبتر اینک آن شه به نیاز رفت چندان Aکه گدا غلط درافتد که مراست پادشاهی
فلکا نه پادشاهی نه که خاک بنده توست Aتو چرا به خدمت او شب و روز در هوایی
فلکم جواب گوید که کسی تهی نپویدAکه اگر کهی بپرد بود آن ز کهربایی
سخنم خور فرشته ست من اگر سخن نگویم Aملک گرسنه گوید که بگو خمش چرایی
تو نه از فرشتگانی خورش ملک چه دانی Aچه کنی ترنگبین را تو حریف گندنایی
تو چه دانی این ابا را که ز مطبخ دماغ است Aکه خدا کند در آن جا شب و روز کدخدایی
تبریز شمس دین را تو بگو که رو به ما کن Aغلطم بگو که شمسا همه روی بی قفایی