دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2835 ز گزاف ریز باده که تو شاه ساقیانی Aتو نه ای ز جنس خلقان تو ز خلق آسمانی

دو هزار خنب باده نرسد به جرعه توAز کجا شراب خاکی ز کجا شراب جانی
می و نقل این جهانی چو جهان وفا نداردAمی و ساغر خدایی چو خداست جاودانی
دل و جان و صد دل و جان به فدای آن ملاحت Aجز صورتی که داری تو به خاکیان چه مانی
بزن آتشی که داری به جهان بی قراری Aبشکاف ز آتش خود دل قبه دخانی
پر و بال بخش جان را که بسی شکسته پر شدAپر و بال جان شکستی پی حکمتی که دانی
سخنم به هوشیاری نمکی ندارد ای جان Aقدحی دو موهبت کن چو ز من سخن ستانی
که هر آنچ مست گوید همه باده گفته باشدAنکند به کشتی جان جز باده بادبانی
مددی که نیم مستم بده آن قدح به دستم Aکه به دولت تو رستم ز ملولی و گرانی
هله ای بلای توبه بدران قبای توبه Aبر تو چه جای توبه که قضای ناگهانی
تو خراب هر دکانی تو بلای خان و مانی Aزه کوه قاف گیری چو شتر همی کشانی
عجب آن دگر بگویم که به گفت می نیایدAتو بگو که از تو خوشتر که شه شکربیانی

2836 به چه روی پشت آرم به کسی که از گزینی Aسوی او کند خدا رو به حدیث و همنشینی

نه که روی و پشت عالم همه رو به قبله داردAکه ز کیمیاست مس را برهیدن از مسینی
همگان ز خود گریزان سوی حق و نعل ریزان Aکه ز کاسدی رسانمان به لطافت و ثمینی
نه زمین ستان بخفته ز رخ فلک شکفته Aز فلک نبات یابد برهد از این زمینی
دهد آن حبوب علوی به زمین خوشی و حلوی Aبه بهار امانتی ها بنماید از امینی
هله ای حیات حسی بگریز هم ز مسی Aسوی آسمان قدسی که تو عاشق مهینی
ز برای دعوت جان برسیده اند خوبان Aکه بیا به معدن و کان بهل این قراضه چینی
به خدا که ماه رویی به خدا فرشته خویی Aبه خدا که مشک بویی به خدا که این چنینی
تو که یوسف زمانی چه میان هندوانی -برو آینه طلب کن بنگر که روی بینی
به صفا چو آسمانی به ملاطفت چو جانی Aبه شکفتگی چنانی به نهفتگی چنینی
به خزینه خوب رختی ز قدیم نیکبختی Aبه نبات چون درختی به ثبات چون یقینی
شده ام چو موم ای جان به هوای مهر سلطان Aبرسان به موم مهرش که گزیده تر نگینی
هله بس که کاسه ها را به طعام او است قیمت Aو اگر نه خاک نه ارزد همه کاسه های چینی

2837 هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی Aبرسد وصال دولت بکند خدا خدایی

ز کرم مزید آید دو هزار عید آیدAدو جهان مرید آید تو هنوز خود کجایی
شکر وفا بکاری سر روح را بخاری Aز زمانه عار داری به نهم فلک برآیی
کرمت به خود کشاند به مراد دل رساندAغم این و آن نماند بدهد صفا صفایی
هله عاشقان صادق مروید جز موافق Aکه سعادتی است سابق ز درون باوفایی
به مقام خاک بودی سفر نهان نمودی Aچو به آدمی رسیدی هله تا به این نپایی
تو مسافری روان کن سفری بر آسمان کن Aتو بجنب پاره پاره که خدا دهد رهایی
بنگر به قطره خون که دلش لقب نهادی Aکه بگشت گرد عالم نه ز راه پر و پایی
نفسی روی به مغرب نفسی روی به مشرق Aنفسی به عرش و کرسی که ز نور اولیایی
بنگر به نور دیده که زند بر آسمان هاAبه کسی که نور دادش بنمای آشنایی
خمش از سخن گزاری تو مگر قدم نداری Aتو اگر بزرگواری چه اسیر تنگنایی