دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2828 خبری است نورسیده تو مگر خبر نداری Aجگر حسود خون شد تو مگر جگر نداری

قمری است رونموده پر نور برگشوده Aدل و چشم وام بستان ز کسی اگر نداری
عجب از کمان پنهان شب و روز تیر پران Aبسپار جان به تیرش چه کنی سپر نداری
مس هستیت چو موسی نه ز کیمیاش زر شدAچه غم است اگر چو قارون به جوال زر نداری
به درون توست مصری که تویی شکرستانش Aچه غم است اگر ز بیرون مدد شکر نداری
شده ای غلام صورت به مثال بت پرستان Aتو چو یوسفی ولیکن به درون نظر نداری
به خدا جمال خود را چو در آینه ببینی Aبت خویش هم تو باشی به کسی گذر نداری
خردانه ظالمی تو که ورا چو ماه گویی Aز چه روش ماه گویی تو مگر بصر نداری
سر توست چون چراغی بگرفته شش فتیله Aهمه شش ز چیست روشن اگر آن شرر نداری
تن توست همچو اشتر که برد به کعبه دل Aز خری به حج نرفتی نه از آنک خر نداری
تو به کعبه گر نرفتی بکشاندت سعادت Aمگریز ای فضولی که ز حق عبر نداری

2829 تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماری Aچه خوش است این صبوری چه کنم نمی گذاری

سر این خدای داند که مرا چه می دواندAتو چه دانی ای دل آخر تو بر این چه دست داری
به شکارگاه بنگر که زبون شدند شیران Aتو کجا گریزی آخر که چنین زبون شکاری
تو از او نمی گریزی تو بدو همی گریزی Aغلطی غلط از آنی که میان این غباری
ز شه ار خبر نداری که همی کند شکارت Aبنگر تو لحظه لحظه که شکار بی قراری
چو به ترس هر کسی را طرفی همی دواندAاگر او محیط نبود ز کجاست ترسگاری
ز کسی است ترس لابد که ز خود کسی نترسدAهمه را مخوف دیدی جز از این همه ست باری
به هلاک می دواند به خلاص می دواندAبه از این نباشد ای جان که تو دل بدو سپاری
بنمایمت سپردن دل اگر دلم بخواهدAدل خود بدو سپردم هم از او طلب تو یاری

2830 هله پاسبان منزل تو چگونه پاسبانی Aکه ببرد رخت ما را همه دزد شب نهانی

بزن آب سرد بر رو بجه و بکن علالاAکه ز خوابناکی تو همه سود شد زیانی
که چراغ دزد باشد شب و خواب پاسبانان Aبه دمی چراغشان را ز چه رو نمی نشانی
بگذار کاهلی را چو ستاره شب روی کن Aز زمینیان چه ترسی که سوار آسمانی
دو سه عوعو سگانه نزند ره سواران Aچه برد ز شیر شرزه سگ و گاو کاهدانی
سگ خشم و گاو شهوت چه زنند پیش شیری Aکه به بیشه حقایق بدرد صف عیانی
نه دو قطره آب بودی که سفینه ای و نوحی Aبه میان موج طوفان چپ و راست می دوانی
چو خدا بود پناهت چه خطر بود ز راهت Aبه فلک رسد کلاهت که سر همه سرانی
چه نکو طریق باشد که خدا رفیق باشدAسفر درشت گردد چو بهشت جاودانی
تو مگو که ارمغانی چه برم پی نشانی Aکه بس است مهر و مه را رخ خویش ارمغانی
تو اگر روی وگر نی بدود سعادت توAهمه کار برگزارد به سکون و مهربانی
چو غلام توست دولت کندت هزار خدمت Aکه ندارد از تو چاره و گرش ز در برانی
تو بخسپ خوش که بختت ز برای تو نخسپدAتو بگیر سنگ در کف که شود عقیق کانی
به فلک برآ چو عیسی ارنی بگو چو موسی Aکه خدا تو را نگوید که خموش لن ترانی
خمش ای دل و چه چاره سر خم اگر بگیری Aدل خنب برشکافد چو بجوشد این معانی
دو هزار بار هر دم تو بخوانی این غزل راAاگر آن سوی حقایق سیران او بدانی