دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2827 بده ای دوست شرابی که خدایی است خدایی Aنه در او رنج خماری نه در او خوف جدایی

چو دهان نیست مکانش همه اجزاش دهانش Aز زمین نیست نباتش که سمایی است سمایی
ببرد بو خبر آن کس که بود جان مقدس Aنبود مرده که کرکس کندش مرده ربایی
به دل طور درآید ز حجر نور برآیدAچو شود موسی عمران ارنی گو به سقایی
می لعل رمضانی ز قدح های نهانی Aکه به هر جات بگیرد تو ندانی که کجایی
رمضان خسته خود را و دهان بسته خود راAتو مپندار کز آن می نکند روح فزایی

2828 خبری است نورسیده تو مگر خبر نداری Aجگر حسود خون شد تو مگر جگر نداری

قمری است رونموده پر نور برگشوده Aدل و چشم وام بستان ز کسی اگر نداری
عجب از کمان پنهان شب و روز تیر پران Aبسپار جان به تیرش چه کنی سپر نداری
مس هستیت چو موسی نه ز کیمیاش زر شدAچه غم است اگر چو قارون به جوال زر نداری
به درون توست مصری که تویی شکرستانش Aچه غم است اگر ز بیرون مدد شکر نداری
شده ای غلام صورت به مثال بت پرستان Aتو چو یوسفی ولیکن به درون نظر نداری
به خدا جمال خود را چو در آینه ببینی Aبت خویش هم تو باشی به کسی گذر نداری
خردانه ظالمی تو که ورا چو ماه گویی Aز چه روش ماه گویی تو مگر بصر نداری
سر توست چون چراغی بگرفته شش فتیله Aهمه شش ز چیست روشن اگر آن شرر نداری
تن توست همچو اشتر که برد به کعبه دل Aز خری به حج نرفتی نه از آنک خر نداری
تو به کعبه گر نرفتی بکشاندت سعادت Aمگریز ای فضولی که ز حق عبر نداری

2829 تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماری Aچه خوش است این صبوری چه کنم نمی گذاری

سر این خدای داند که مرا چه می دواندAتو چه دانی ای دل آخر تو بر این چه دست داری
به شکارگاه بنگر که زبون شدند شیران Aتو کجا گریزی آخر که چنین زبون شکاری
تو از او نمی گریزی تو بدو همی گریزی Aغلطی غلط از آنی که میان این غباری
ز شه ار خبر نداری که همی کند شکارت Aبنگر تو لحظه لحظه که شکار بی قراری
چو به ترس هر کسی را طرفی همی دواندAاگر او محیط نبود ز کجاست ترسگاری
ز کسی است ترس لابد که ز خود کسی نترسدAهمه را مخوف دیدی جز از این همه ست باری
به هلاک می دواند به خلاص می دواندAبه از این نباشد ای جان که تو دل بدو سپاری
بنمایمت سپردن دل اگر دلم بخواهدAدل خود بدو سپردم هم از او طلب تو یاری