دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2826 همه چون ذره روزن ز غمت گشته هوایی Aهمه دردی کش و شادان که تو در خانه مایی

همه ذرات پریشان همه کالیوه و شادان Aهمه دستک زن و گویان که تو خورشیدلقایی
همه در بخت شکفته همه با لطف تو خفته Aهمه در وصل بگفته که خدایا تو کجایی
همه همخوابه رحمت همه پرورده نعمت Aهمه شه زاده دولت شده در دلق گدایی
چو من این وصل بدیدم همه آفاق دویدم Aطلبیدم نشنیدم که چه بد نام جدایی
بجز از باطن عاشق بود آن باطل عاشق Aکه ورای دل عاشق همه فعل است و دغایی
تو بر آن وصل خدایی تو بر آن روح بقایی Aمده از جهل گوایی هله تا ژاژ نخایی

2827 بده ای دوست شرابی که خدایی است خدایی Aنه در او رنج خماری نه در او خوف جدایی

چو دهان نیست مکانش همه اجزاش دهانش Aز زمین نیست نباتش که سمایی است سمایی
ببرد بو خبر آن کس که بود جان مقدس Aنبود مرده که کرکس کندش مرده ربایی
به دل طور درآید ز حجر نور برآیدAچو شود موسی عمران ارنی گو به سقایی
می لعل رمضانی ز قدح های نهانی Aکه به هر جات بگیرد تو ندانی که کجایی
رمضان خسته خود را و دهان بسته خود راAتو مپندار کز آن می نکند روح فزایی

2828 خبری است نورسیده تو مگر خبر نداری Aجگر حسود خون شد تو مگر جگر نداری

قمری است رونموده پر نور برگشوده Aدل و چشم وام بستان ز کسی اگر نداری
عجب از کمان پنهان شب و روز تیر پران Aبسپار جان به تیرش چه کنی سپر نداری
مس هستیت چو موسی نه ز کیمیاش زر شدAچه غم است اگر چو قارون به جوال زر نداری
به درون توست مصری که تویی شکرستانش Aچه غم است اگر ز بیرون مدد شکر نداری
شده ای غلام صورت به مثال بت پرستان Aتو چو یوسفی ولیکن به درون نظر نداری
به خدا جمال خود را چو در آینه ببینی Aبت خویش هم تو باشی به کسی گذر نداری
خردانه ظالمی تو که ورا چو ماه گویی Aز چه روش ماه گویی تو مگر بصر نداری
سر توست چون چراغی بگرفته شش فتیله Aهمه شش ز چیست روشن اگر آن شرر نداری
تن توست همچو اشتر که برد به کعبه دل Aز خری به حج نرفتی نه از آنک خر نداری
تو به کعبه گر نرفتی بکشاندت سعادت Aمگریز ای فضولی که ز حق عبر نداری