دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2823 ز کجایی ز کجایی هله ای مجلس سامی Aنفسی در دل تنگی نفسی بر سر بامی

هله ای جان و جهانم مدد نور نهانم Aستن چرخ و زمینی هوس خاصی و عامی
عجب از خلوتیانی عجب از مجلس جانی Aعجب از ارمن و رومی عجب از خطه شامی
عجب آن چیست مشعشع رخت از نور مبرقع Aکه مه و مهر به پیشش کند از عشق غلامی
به گلستان جمالت چو رسد دیده عاشق Aبه سوی باغ چه آید مگر از غفلت و خامی
سیدی انت من این صاد حسناک ندامی Aنظر الحق تعالی لک فی البهجه حامی
قمر سار الینا حبه فرض علیناAسطع العشق لدینا طرد العشق منامی
شجر طاب جناه شجر الخلد فداه Aوجد القلب مناه و کلوا منه کرامی
سر خنبی که ببستی به کرم بازگشایی Aخرد هر دو جهان را بربایی به تمامی
بشنیدیم که دیکی ز پی خلق بپختی Aکه از او یابد اباها همگی ذوق طعامی
ز عدم هر چه برآید چو مصفا نظر آیدAبه دو صد دام درآید چو تواش دانه دامی
ز رخ یوسف خوبان همه زندان چو گلستان Aچو چنین باشد زندان تو چرا در غم وامی
هله خاموش مپرسش که کسی قرص قمر راAبنپرسد که چه نامی و کیی وز چه مقامی

2824 مه ما نیست منور تو مگر چرخ درآیی Aز تو پرماه شود چرخ چو بر چرخ برآیی

کی بود چرخ و ثریا که بشاید قدمت راAو اگر نیز بشاید ز تو یابند سزایی
همه بی خدمت و رشوت رسد از لطف تو خلعت Aنه عدم بود من و ما که بدادی من و مایی
ز من و ماست که جانی بگشاده ست دکانی Aو اگر نه به چه بازو کشد او قوس خدایی
غلطی جان غلطی جان همه خود را بمرنجان Aنه مسیحی که به افسون به دمی چشم گشایی
به سحرگاه و مشارق که شود تیره رخ مه Aکی بود نیم چراغی که کند نورفزایی
چه کشیمش چه کشیمش تو بیا تا که کشیمش Aکه چراغ خلق است این بر آن شمع سمایی
مشکی را مشکی را مشکی پرهوسی راAچه کشانی چه کشانی به مطارات همایی
چو رخ روز ببیند ز بن گوش بمیردAز چه رفتی ز چه مردی تو چنین سست چرایی
زر و مال تو کجا شد پر و بال تو کجا شدAعم و خال تو کجا شد و تو ادبار کجایی
هله بازآ هله بازآ به سوی نعمت و ناز آAکه منت بازفرستم ز پس مرگ و جدایی
پر و بال تو بریدم غم و آه تو شنیدم Aهله بازت بخریدم که نه درخورد جفایی
ز پس مرگ برون پر خبر رحمت من برAکه نگویند چو رفتی به عدم بازنیایی
کتب الله تعالی کرم الله توالی Aفتدلی و تجلی بعث العشق دوایی
فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن Aخمش و آب فرورو سمک بحر وفایی

2825 مثل ذره روزن همگان گشته هوایی Aکه تو خورشیدشمایل به سر بام برآیی

همه ذرات پریشان ز تو کالیوه و شادان Aهمه دستک زن و گویان که تو در خانه مایی
همه در نور نهفته همه در لطف تو خفته Aغلط انداز بگفته که خدایا تو کجایی
همه همخوابه رحمت همه پرورده نعمت Aهمه شه زاده دولت شده در لبس گدایی
چو من این وصل بدیدم همه آفاق دویدم Aطلبیدم نشنیدم که چه بد نام جدایی
مگر این نام نقیبی بود از رشک رقیبی Aچه رقیبی چه نقیبی همه مکر است و دغایی
بجز از روح بقایی بجز از خوب لقایی Aمده از جهل گوایی هله تا ژاژ نخایی