دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2819 اگر او ماه منستی شب من روز شدستی Aاگر او همرهمستی همه را راه زدستی

وگر او چهره مستی به سر دست بخستی Aز کجا عقل بجستی ز کجا نیک و بدستی
وگر او در صمدیت بنمودی احدیت Aبه خدا کوه احد هم خوش و مست احدستی
و اگر باغ نه مستی که در او میوه برستی Aز کجا میوه تازه به درون سبدستی
سبد گفت رها کن سوی آن باغ نهان شوAاگر این گفت نبودی نه مدد بر مددستی

2820 چو به شهر تو رسیدم تو ز من گوشه گزیدی Aچو ز شهر تو برفتم به وداعیم ندیدی

تو اگر لطف گزینی و اگر بر سر کینی Aهمه آسایش جانی همه آرایش عیدی
سبب غیرت توست آنک نهانی و اگر نی Aهمه خورشید عیانی که ز هر ذره پدیدی
تو اگر گوشه بگیری تو جگرگوشه و میری Aو اگر پرده دری تو همه را پرده دریدی
دل کفر از تو مشوش سر ایمان به میت خوش Aهمه را هوش ربودی همه را گوش کشیدی
همه گل ها گرو دی همه سرها گرو می Aتو هم این را و هم آن را ز کف مرگ خریدی
چو وفا نبود در گل چو رهی نیست سوی کل Aهمه بر توست توکل که عمادی و عمیدی
اگر از چهره یوسف نفری کف ببریدندAتو دو صد یوسف جان را ز دل و عقل بریدی
ز پلیدی و ز خونی تو کنی صورت شخصی Aکه گریزد به دو فرسنگ وی از بوی پلیدی
کنیش طعمه خاکی که شود سبزه پاکی Aبرهد او ز نجاست چو در او روح دمیدی
هله ای دل به سما رو به چراگاه خدا روAبه چراگاه ستوران چو یکی چند چریدی
تو همه طمع بر آن نه که در او نیست امیدت Aکه ز نومیدی اول تو بدین سوی رسیدی
تو خمش کن که خداوند سخن بخش بگویدAکه همو ساخت در قفل و همو کرد کلیدی

2821 تو ز هر ذره وجودت بشنو ناله و زاری Aتو یکی شهر بزرگی نه یکی بلکه هزاری

همه اجزات خموشند ز تو اسرار نیوشندAهمه روزی بخروشند که بیا تا تو چه داری
تویی دریای مخلد که در او ماهی بی حدAز سر جهل مکن رد سر انکار چه خاری
همه خاموش به ظاهر همه قلاش و مقامرAهمه غایب همه حاضر همه صیاد و شکاری
همه ماهند نه ماهی همه کیخسرو و شاهی Aهمه چون یوسف چاهی ز تو اندر چه تاری
همه ذرات چو ذاالنون همه رقاص چو گردون Aهمه خاموش چو مریم همه در بانگ چو قاری
همه اجزای وجودت به تو گویند چه بودت Aکه همه گفت و شنودت نه ز مهر است و ز یاری
مثل نفس خزان است که در او باغ نهان است Aز درون باغ بخندد چو رسد جان بهاری
تو بر این شمع چه گردی چو از آن شهد بخوردی Aتو چو پروانه چه سوزی که ز نوری نه ز ناری