دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2818 صنما چونک فریبی همه عیار فریبی Aصنما چون همه جانی دل هشیار فریبی

سحری چون قمر آیی به خرابات درآیی Aبت و بتخانه بسوزی دل و دلدار فریبی
دل آشفته نگیری خرد خفته نگیری Aتو بدان نرگس خفته همه بیدار فریبی
ز غمت سنگ گدازد رمه با گرگ بسازدAرمه و گرگ و شبان را تو به یک بار فریبی
چه کنم جان و بدن را چه کنم قوت تن راAکه تو جبار جهانی همه بیمار فریبی
قمر زنگی شب را تو کنی رومی مه روAهمه کوران سیه را تو به انوار فریبی
همه را گوش بگیری شنوایی برسانی Aهمه را چشم گشایی و به دیدار فریبی
تو نه آنی که فریبی ز کسی صرفه بجویی Aتو همه لطف و عطایی تو به ایثار فریبی
تو صلاح دل و دینی تو در این لطف چنینی Aکه کمین خار فنا را سوی گلزار فریبی

2819 اگر او ماه منستی شب من روز شدستی Aاگر او همرهمستی همه را راه زدستی

وگر او چهره مستی به سر دست بخستی Aز کجا عقل بجستی ز کجا نیک و بدستی
وگر او در صمدیت بنمودی احدیت Aبه خدا کوه احد هم خوش و مست احدستی
و اگر باغ نه مستی که در او میوه برستی Aز کجا میوه تازه به درون سبدستی
سبد گفت رها کن سوی آن باغ نهان شوAاگر این گفت نبودی نه مدد بر مددستی

2820 چو به شهر تو رسیدم تو ز من گوشه گزیدی Aچو ز شهر تو برفتم به وداعیم ندیدی

تو اگر لطف گزینی و اگر بر سر کینی Aهمه آسایش جانی همه آرایش عیدی
سبب غیرت توست آنک نهانی و اگر نی Aهمه خورشید عیانی که ز هر ذره پدیدی
تو اگر گوشه بگیری تو جگرگوشه و میری Aو اگر پرده دری تو همه را پرده دریدی
دل کفر از تو مشوش سر ایمان به میت خوش Aهمه را هوش ربودی همه را گوش کشیدی
همه گل ها گرو دی همه سرها گرو می Aتو هم این را و هم آن را ز کف مرگ خریدی
چو وفا نبود در گل چو رهی نیست سوی کل Aهمه بر توست توکل که عمادی و عمیدی
اگر از چهره یوسف نفری کف ببریدندAتو دو صد یوسف جان را ز دل و عقل بریدی
ز پلیدی و ز خونی تو کنی صورت شخصی Aکه گریزد به دو فرسنگ وی از بوی پلیدی
کنیش طعمه خاکی که شود سبزه پاکی Aبرهد او ز نجاست چو در او روح دمیدی
هله ای دل به سما رو به چراگاه خدا روAبه چراگاه ستوران چو یکی چند چریدی
تو همه طمع بر آن نه که در او نیست امیدت Aکه ز نومیدی اول تو بدین سوی رسیدی
تو خمش کن که خداوند سخن بخش بگویدAکه همو ساخت در قفل و همو کرد کلیدی