دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2817 مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی Aو اگر نیز بیایی بروی زود نپایی

هله ای دیده و نورم گه آن شد که بشورم Aپی موسی تو طورم شدی از طور کجایی
اگرم خصم بخندد و گرم شحنه ببنددAتو اگر نیز به قاصد به غضب دست بخایی
به تو سوگند بخوردم که از این شیوه نگردم Aبکنم شور و بگردم به خدا و به خدایی
بکن ای دوست چراغی که به از اختر و چرخی Aبکن ای دوست طبیبی که به هر درد دوایی
دل ویران من اندر غلط ار جغد درآید -بزند عکس تو بر وی کند آن جغد همایی
هله یک قوم بگریند و یکی قوم بخندندAره عشق تو ببندند به استیزه نمایی
اگر از خشم بجنگی وگر از خصم بلنگی Aو اگر شیر و پلنگی تو هم از حلقه مایی
به بد و نیک زمانه نجهد عشق ز خانه Aنبود عشق فسانه که سمایی است سمایی
چو مرا درد دوا شد چو مرا جور وفا شدAچو مرا ارض سما شد چه کنم طال بقایی
سحرالعین چه باشد که جهان خشک نمایدAبر عام و بر عارف چو گلستان رضایی
هله این ناز رها کن نفسی روی به ما کن Aنفسی ترک دغا کن چه بود مکر و دغایی
هله خاموش که تا او لب شیرین بگشایدAبکند هر دو جهان را خضر وقت سقایی

2818 صنما چونک فریبی همه عیار فریبی Aصنما چون همه جانی دل هشیار فریبی

سحری چون قمر آیی به خرابات درآیی Aبت و بتخانه بسوزی دل و دلدار فریبی
دل آشفته نگیری خرد خفته نگیری Aتو بدان نرگس خفته همه بیدار فریبی
ز غمت سنگ گدازد رمه با گرگ بسازدAرمه و گرگ و شبان را تو به یک بار فریبی
چه کنم جان و بدن را چه کنم قوت تن راAکه تو جبار جهانی همه بیمار فریبی
قمر زنگی شب را تو کنی رومی مه روAهمه کوران سیه را تو به انوار فریبی
همه را گوش بگیری شنوایی برسانی Aهمه را چشم گشایی و به دیدار فریبی
تو نه آنی که فریبی ز کسی صرفه بجویی Aتو همه لطف و عطایی تو به ایثار فریبی
تو صلاح دل و دینی تو در این لطف چنینی Aکه کمین خار فنا را سوی گلزار فریبی

2819 اگر او ماه منستی شب من روز شدستی Aاگر او همرهمستی همه را راه زدستی

وگر او چهره مستی به سر دست بخستی Aز کجا عقل بجستی ز کجا نیک و بدستی
وگر او در صمدیت بنمودی احدیت Aبه خدا کوه احد هم خوش و مست احدستی
و اگر باغ نه مستی که در او میوه برستی Aز کجا میوه تازه به درون سبدستی
سبد گفت رها کن سوی آن باغ نهان شوAاگر این گفت نبودی نه مدد بر مددستی